قدرت بلامنازع علی در جنگ ریشه در اتمام حجت داشت.
اتمام حجت به علی ایمان کامل میداد که در برابر ناحق شمشیر میزند.
هدف مبارزه در جنگ برای علی از میان برداشتن ناحق بود نه پیروزی.
و ما تا وقتی ایمان کامل رو به کارمون نداریم هرگز در اون کار قدرت برتر رو در رویارویی با مشکلات نخواهیم داشت.
میگن آدم گندم یا سیب خورد و از بهشت رانده شد
من نمیدونم اون چی خورد
ولی خودم رو میدونم که نه گندم خوردم نه سیب؛
نه بوی گل رو درک کردم و نه زیباییش رو
و فرصت از کف رفت.
آیا من میراث خوار گذشته و گذشتگان نیستم؟
آیا من وراثت رو تداوم نمیبخشم؟
من وارث نقش فرش زمینم
و همه انحناهای این حوضخانه
شکل آن کاسه مس
همسفر بوده با من
پس در نحن کسی هست که به «من» برمیگرده به خود من! من وارث خلقتم و «از من» وارث «ما» خواهد بود.
تمام هستی به من ارث رسیده. «شکل آن کاسه مس» یعنی تمام هنر و صنعت و علم و اندیشه جهان هستی و این به من ارث رسیده.
مالی که موجب بخل شود، تا زمانی که برای خدا خرج نشده باشد، آتشی است بر جان صاحبش.
آیا خدا ما رو امتحان میکنه که مثلا در امری خودمون رو نشون بدیم یا از خودمون قابلیتی رو اثبات کنیم؟
به طور کلی، آیا قراره ما چیزی رو به خدا نشون بدیم؟
در اینصورت، باید این اصل رو بپذیریم که خدا به اون چیزی که ما اثبات میکنیم یا نشون میدیم آگاه نیست.
و
برعکس،
اگه امتحانی نیست و قرار هم نیست که ما چیزی به خدا نشون بدیم از خودمون و اصل این باشه که خدا از قبل به چیزی که ما داریم اثبات میکنیم آگاه باشه، پس ما در یک مسیر از پیش تعیین شده هستیم!
تکلیف دعا و آرزو و امید و هدف و تلاش و تغییر چی میشه؟
من واقعا نمیتونم بپذیریم - در درون خودم، احساسی و قلبی و نه عاقلانه و فلسفیانه - که تغییراتی که میکنم تماما (100 درصد) خارج از کنترل و اراده خودمه.
وقتی خشم دارم و از سر خشم کاری میکنم چرا بعدش احساس ندامت میکنم؟ غیر از اینه که اثبات میکنه من به اراده خودم کاری رو کردم که الان حس خوبی به اون ندارم؟
اگه به اراده خودم نبود خب بعدشم احساس ندامت نمیکردم چون دست خودم نبوده. مثلا فکر کن یه خوابی ببینی که یه کاری توی عالم خواب انجام میدی. آیا بعد که بیدار شدی نسبت به اون عمل احساس ندامت داری؟ خیر. نه به خاطر اینکه واقعیت نداشته بلکه بخاطر اینکه از سر اراده تو نبوده!
پس اراده من در وقوع عمل دخیله. پس جبر نیست. پس در حال طی کردن یک مسیر از پیش تعیین شده نیستیم.
اما آیا خدا آگاهه به نتیجه عمل من در آینده؟ عملی که هنوز مرتکب نشدم. یا بهتره بگم اصلا آیا عملی من در آینده انجام خواهم داد و خدا آگاهه به عمل و نتیجش؟
Shall not we let them to lure us by their fascination.
For, we are well-apprised of Esfandiar's end.
I am not gonna give my collar to anyone or anything.
I do not shut my eyes instead I slay them.

I have found when you do not make a deep thought of something you are not getting a feeling.
It is like when you are steadily balanced.
BUT, do not get it wrong! This is not an equilibrium!
You must be afraid of it IF you are not feeling happy and you are not willing to think about something deeply.
It is the time when they say you are enmeshed in tedium.
Be careful, as you may live like a dead-heart person.
مرا سفر به کجا میبرد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند؟
و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت گشوده خواهد شد؟
One day I will be told your obligation is now satisfied,
This is inevitable.
BUT, will I be satisfied in that moment too?
Alas, this is not guaranteed!
Which makes me too restless and insecure.
How vulnerable I feel,
And concomitantly sanguine;
Because nothing is written,
And I am determined to write my own destine.
رستم و اسفندیار
نبرد تراژیک دو مرد
هیچ وقت دلم برای کسی اینطور نگرفته بود که برای اسفندیار گرفت
...سیه شد جهان پیش آن نامدار
خم آورد بالای سرو سهی...
نگون شد سر شاه یزدانپرست...
و بعد:
چو اسفندیاری که از بهر دین - به مردی برآهیخت شمشیر کین
جهان کرد پاک از بد بتپرست - به بد کار هرگز نیازید دست
به روز جوانی هلاک آمدش - سر تاجور سوی خاک آمدش
و بعد:
بدی را کزو هست گیتی به درد - پر آزار از او جان آزاد مرد
و بعد اینجا حکمت رو میگه که اسفندیار در حقیقت به خاطر چی کشته میشه:
که نفرین برین تاج و این تخت باد - بدین کوشش بیش و این بخت باد
که چو تو سواری دلیر و جوان - سرافراز و دانا و روشن روان
بدین سان شود کشته در کارزار - به زاری سرآید بر او روزگار
که مه تاج بادا و مه تخت شاه - مه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه
همه جنگهای دنیا به خاطر دو کلمه حرف هستش که سران پیر دو قوم یا دو ملت یا دو کشور با هم کنار نمیان و جوانها رو دقیقا مثل سرباز شطرنج میفرستن جلو. به خاطر قدرت همه رو به فنا میدن. همه رو به جون هم میندازن. نزدیک به 100 میلیون تلفات جنگ جهانی دوم به خاطر چی بود؟ اینایی که کشته شدن با هم دعوا داشتن یا دعوا بین هیتلر و استالین و چرچیل و هیروهیتو و روزولت و امثال پیرهای کثیفی مثل خودشون بود؟
نجنگ. تفنگ رو بذار زمین برادر. بذار اون دو پیر احمق که با هم توافق نمیتونن بکنن همدیگه رو بکشن چرا من و تو؟ ما که اصلا حتی اسم همدیگه رو هم نشنیدیم! ما که دعوایی نداریم!
ما فقط یادمون مونده که رستم بود که اسفندیار رو کشت. برادر هرگز فراموش نکن که کی اسفندیار رو به رزم رستم فرستاد و در حقیقت به کشتن داد.
There are two stages in us to become human:
1. The time when we had not been created yet.
There were other creatures, we are not aware of them.
2. The time when we were created.
We were added to the others.
The first stage is badly mysterious.
Were we gonna be created? If yes, WHY? What was the reason?
If no, WHY were we created later? For what purpose?
Have we been created on a purpose or because of a reason? Or both? Or just for fun? Or as an accident?
Think about it that you were created to fulfill a task for your creator!
Or, that, you were created because something had happened earlier and caused you to exist. You are an effect of something. Don't you wanna know what has caused you to exist?