وقتی از اندازه دنیا صوبت میکنید حواستون باشه که دنیا برای هر کسی به اندازه خودشه.
صوبت سر صفحه نمایش گوشی موبایل بود، گفت: تو صفحه 5 اینچی عصن فرقی نمیکنه که hd باشه یا fhd باشه. گفتم: برای تو فرق نمیکنه و این دلیلش فرق نکردن اون دوتا نیست.
اسوندسن میگه بی اعتمادی موجب بی اعتمادی بیشتر میشه... ترس جلوی کاری رو میگیره که میتونه ترس رو از ببره. پس تا نترسی می ترسی.
به نظر من یکی از تفاوت های کلیدی انسان با غیرانسان اینه که انسان میتونه برپایه تغییر زندگیشو بنا کنه. حیوان و گیاه براساس تقدیر زندگی میکنن. تکون بخوریم تغییر بدیم تا جلبک نباشیم.
همیشه خطرناک ترین و موثرترین ابزار نابودکننده هر چیزی، از جنس همون چیز بوده. همیشه همینطور بوده. حتی گرگ هم اینو فهمیده بود (تو داستانها) تو لباس گوسفند میومد تا برای دقایقی گوسفند باشه تا جامعه گوسفند آسیب پذیر بشه. فرهنگ رو با تفنگ نمی شه نابود کرد. موسیقی رو با نقاشی نمیشه سر برید. نویسندگی رو خنجر نمی زنن. یه مرتجع یه متعصب یه منحرف یه بی اخلاق فرهنگ رو بیمار میکنه. موسیقی رو نت ها و لیریک های بی معنی و پوچ به ابتذال می کشونن و... حتی دنیای دیجیتال ویروس مخصوص خودشو سفارش داده ^_^
مراقب خودتون باشید چون خطرناک ترین و کارگرترین دشمن شماست. تمام زندگیتونو وقف مراقبت از خودتون کنید ~_~
در ادامه:
با فانوس نمیشه رد نور فانوس رو گرفت و دنبال فانوس گشت.
هیچ چیزی چشم ما رو پر نمیکنه ولی من از تماشای یک گل پر می شم.
ما هزاران کلمه رو تو عمرمون یاد میگیریم اگه روزی بیماری فراموشی حافظه برامون پیش بیاد آخرین کلمات و آخرین اشاره هایی که از یاد ما میرن بله و سرتکون دادنه. این شبیه خاصیت تاثیرپذیری روح از جسمه.
من هیچ وقت نتونستم بین دو زن یکیشونو انتخاب کنم.
اگه نویسنده می شدم ازم استقبال نمیشد شاید بخاطر اینکه قبل از نوشتن احتمالا قناعت رو یاد می گرفتم. اگه نویسنده شدید قناعت نکنید. قناعت قلم رو خواهد فرسایید.
اگه به قلم پر و بال بدید نوشته به خواننده شوق پریدن میده؛ و بدونید که پر و بال قلم تجارب نویسنده س. ناب ترین نوشته های بشر اونهایی هستن که در حین تجربه فراق نوشته شدن. برای تعالی قلم تجربه رو تعالی بدید.
روبروی یه آینه اونقدر خیره به خود بمونید تا یقین پیدا کنید این چهره هیچ جایی در نوشته شما نداره. از خودتون بگذرید وگرنه دامن نوشته رو به تصنع آلوده می کنید.
اگه از نوشته های دیگران می خونید حتما به سراغ نوشته هایی برید که علاقه ندارید در غیر اینصورت نوشته شما فرزند فلج مغزی قلم شما خواهد شد.
چرکنویس زاده نویسندگی است ولی روان نویسی فقط در بعدی از نویسندگی به دست میاد که چرکنویسی نفی می شه.
هر قیدی بین نویسنده و انتشار نوشته، زنجیری است که ذوق نویسنده رو به بند می کشد؛ چرا که هنر عرضه می کند تبعیت نمی کند!
با کنار هم چیدن کلمات، نویسنده پاش رو تو کفش خدا می کنه. نویسنده باید مقید به تعالی جامعه باشه؛ سرگرم کردن رو به عهده دلقک بذارید.
طبیعت نگاره مجسم درون آدم است. هر چه بیشتر سر به دامن طبیعت بذارید چشمه های بیشتری از درون رو پیدا میکنید.
فراموش نکنید که هیچ گوهری فراوان نیست؛ فراوانی دلیل بر حشو بودن نوشته هاست.
رویا ببینید. روان کننده حرکات قلم منطقی نویسنده خیال پردازیه. مراقب باشید که خیال پردازی مثل بالون سواریه؛ بالونی که اونو باد می بره اگه کنترلش نکنید.
دریانوردانی که به دنبال نجات خویش هستن چشم به رویت فانوس ها بستن و دریانوردانی که به دنبال اکتشاف هستن در دست فانوس دارند.
پرتغالی پوست می کندم، شهر در آیینه پیدا بود.
آره منم تایید میکنم که گاهی ارتباط خویشاوندی و فامیلی و خانوادگی رو پوچ می بینم.
حتی اگه همه مردم دنیا در غم تو شریک بشن اونها فقط شریک می شن و تو همه بار غم رو خودت تنهایی باید به دوش بکشی.
حتی غمخوارترین خویش تو، مادرت، هم نمیتونه ذره ای از بار غم تو رو به دوش خودش بکشه.
و همینطور، درد سردردت، سوزش خاری که به نوک انگشتت فرو رفته و...
لذت نوشیدن یه آب هویج با دوستت رو تو می بری. دیگران رو شریک میکنی ولی فقط تویی که همه این لذت رو می بری.
چرا بعضی ها می تونن یقین پیدا کنن که روح وجود نداره در حالی که حدود روحشون بارزترین تفاوت ها و تمایزها رو براشون رقم زده؟
تو هیچ وقت به هیچ شکلی نمیتونی مزه عسلی که می خوری رو به من منتقل کنی. روح تو مزه رو درک نمیکنه ولی حد درک مزه رو تعیین میکنه. روح تو به جسم تو اجازه میده که مزه رو درک کنی چون روح تو محدود به جسم توئه.
ما میتونیم از یه لیوان آب بریزیم تو یه لیوان دیگه ولی نمیتونیم دانش از یه ادم بریزیم تو یه ادم دیگه. عقل بریزیم احساس بریزیم! ولی چیزای جسمانی رو می تونیم مثلا خون، اعضا و جوارح و...
روح تو رو از همه جدا میکنه. روح تو حد بین تو و مادرته حد بین تو و پدرته و بین تو هر کس دیگه ایه. پدر تو پدر جسم توئه نه پدر روح تو.
خویشاوندی یه رابطه منطقی جسمانیه. وقتی از جسم جدا شدی نه پدر داری نه مادر! چون دیگه منطق جسمانی وجود نداره.
پرتغالی پوست می کندم. وقتی پوست پرتغال رو می کنی دیگه پرتغال نیست!!! منطقی که این همه اجزا رو تبدیل میکرد به «یک» میوه به نام پرتغال از هم گسسته.
شهر در آیینه پیدا بود. منطقی که یه مجموعه از اجزا مختلف رو در قالب کلمه «شهر» بیان می کرد از پیش چشمم برداشته شده و من میتونم جز جز این مجموعه رو ببینم و هر کدوم رو در کمال تجرد و انتزاع ملاقات کنم.
فقط از ارواح بزرگ پیمانه بگیرید.
من هزار بار air باخ رو گوش کردم و هر بار چیزی به من اضافه شد ولی هرگز نمیتونم air رو من هم بسازم. چون air متعلق به روح باخه و من فقط میتونم از روح باخ بنوشم نمیتونم اونو ببلعم.
در قید دوست داشته شدن توسط کسی که دوستش دارید بمونید.
هیچ چیز به اندازه دوست داشتن به تو شرافت نمی بخشه. برای کسی که موجب میشه شرافت به دست بیاری اونقدر خوب باش که دوستت داشته باشه و این تنها راه جبران فضیلت دوست داشتنه که به تو هدیه کرده بود.
خوشحال میشم بشنوم «یک نفر خوشحال است» حسادت میکنم اگه از من خوشحال تر باشه.
نمیتونم که بگم اجازه نمیدم کسی از من خوشحال تر باشه!
قول میدم از هر کسی که خوشحال تر از منه خوشحال تر بشم.
ای کسی که حرکت می کنی هشیار باش که در مراحلی حتما شکست می خوری و به زمین میفتی. در این شکی نیست.
این به معنی باختن نیست.
پذیرفتن شکست و در مرحله شکست ایستادن باختن است.
وجود کلمه «دوباره» در گرو شکست خوردن و از سرگیری مجدد راه و حرکت است.
دوباره را تکرار کن، این رمز موفقیت است.
ریشه هایم را در ابعاد بودن شناور کن
دست هایم را از میان ابرهای مبهم بودن تا طلائی های اساطیری امتداد ده
حسرت صراحت ایمان را در تندی ودکای بارش ابرهای واقعیت شستشو ده
دوری ملاقات را به نت های ظریف باخ من می باختم
تو هم آوای هق هق دقایق اندیشه های دقیق می شدی
آنوقت من سوار زورق زمزمه های مسطح جاودانگی
شاخه ترس فنا را به دست شقایق زندگی می سپردم.
How could I request to be looked in a new way?
In which different way it was better to announce my new sole?
I was changed and I am and I wanna be.
Astonishingly, I found no one willing to look at things in a new way, which they never tried before, and discover something new!
People fear change even change in their view! They don't wanna encounter or observe new things.
They acclimated to their habits and got addicted to routines.
Change will bring consciousness and you know that how close the pain and the consciousness are!
As a matter of fact, loneliness is the result of change but it also brings about the chance of getting closer to the reality.
The reality is the only and all that offers us the possibility of interpreting what really matters.
And, what does really matter? Belief, fear, love or may be truth?
Although, I've always written my ideas and thoughts in this page but now I'm honored to quote an inspirational passage from Christy Brown here.
"I was born in the Rotunda Hospital on June the fifth, 1932. There were 22 children in all, of which 13 survived. It would not be true to say that I am no longer lonely. I have made myself articulate and understood to people in many parts of the world, and this is something we all wish to do whether we're crippled or not. Yet, like everyone else, I am acutely conscious sometimes of my own isolation, even in the midst of people. And I often give up hope of ever being able to really communicate with them. It is not only the sort of isolation that every writer or artist must experience in the creative mood if he is to create anything at all. It is like a black cloud sweeping down on me unexpectedly, cutting me off from others. A sort of deaf-muteness. I lay back in my chair while my own left foot beat time to a new rhythm. Now I could relax and enjoy myself completely. I was at peace. Happy."
هیچ شب پره هرگز به نور شمع اغوا نشد.
من در طرف روشن یک رویا دیدم:
تاریکی، امید شب پره را رم می داد.
From the all belongs to humanity my first pick is respect.
I would accept the world of cinema without any of its stars but I don't even wanna imagine it without Miyazaki.
And, then I shall be absorbed in mortality like a drop into the soil.
What makes me calm is that I didn't pace in paths not ending in you, since you made me conscious of surreal things.
A confession for condolence!
How excellent it would be if I could present you the last epsilon of what's mine exclaiming "all is lost" with no matter of worry or concernment.
I know, I've chosen to live, I don't regret, you know this.
I got off the horse of paradise and wished a train containing the whole of humanity headed to heaven, after you opened one of my heart's doors.
After all, nothing will change the reality of going down from living.
I fear! Yeah! I'm gonna admit it!
Stop! I'm remembering something giving confidence +_+
Thank you for breaking the glass :)
I've not talked about you yet, I don't know why! But I'm sure it's not been because I've forgotten you, yeah.
I remember you were facing symmetries and how frequent it was ~_~
Yeah, you were right it was I who was thinking about you while I had to pretend and give you a false face.
Losing you was a great agony :(
I had to :( Oh God!
I endured.
I wasn't deceiving I was just doing my best to make you free, the reason that I've never contacted.
You are the one whom has been always being admired deeply by me, since the first meeting, because of your righteousness because of the alteration you made on course of my life ^_^
I deeply wish I could say to you how I'm gratitude for what you did for me. I proud of the friendship you'd made with me, forever.
Thank you Eli :)