من و ایمان و دوچرخه

من و ایمان و دوچرخه

عبوری از یک شیار خلوت و هوایی در سیطره افسانگان
من و ایمان و دوچرخه

من و ایمان و دوچرخه

عبوری از یک شیار خلوت و هوایی در سیطره افسانگان

خدا دروغ نمیگه

جدیدا حس کرده م که روبرو شدن با عواقب راستی و راستگویی شجاعت میخواد. همین که حتی بهش فکر کنیم که قراره بپذیریم که با عواقب راستی و راستگویی قراره روبرو بشیم هم شجاعت میخواد. این نمونه از شجاعت چیزیه که تنها خودش شخص درک میکنه و قشنگ اینجاس که طرف میتونه شجاعتش رو محک بزنه و اندازه بگیره. بی هیچ متداخل و مزاحمی. تنها خودشه که میبینه که آیا از رویارویی با عواقب راستی و راستگویی ترسیده یا به استقبالشون رفته.

وقتی بابام از من سوال میکنه دوست جنس مخالف داری، اگه بگم آره چی میشه؟ اونم چیزی رو که براحتی میشه پنهان کنم. عصن چرا فاش کنم؟ بعضیا میگن این مسائل مربوط به محرمانگی هامه!

من فکر میکنم محرمانگی نداشتن کار سختیه و باعث میشه تمام هیبتی که آدم برای خودش ساخته فرو بریزه. رنج زیادی باید متحمل بشه اما این رنج از اون رنج هاس که هر کس پا توش بذاره محال ممکنه پا پس بکشه چرا که خیلی شیرینه.

از نیچه خوندم درباره اهل حقیقت: «اهل حقیقت نزد من آن است که سر صحراهای بی خدا می نهد... اراده شیرانه خود را چنین میخواهد: گرسنه، شرزه، تنها و بی خدا.»

شجاع کسی نیس که شمشیر میکشه کسی نیس که با درنده ها گلاویز میشه کسی نیس که روی طناب راه میره بلکه شجاع کسیه که پشتوانه ش صداقته، کسیه که به راستی تکیه میزنه.

قبلا از پذیرش واقعیت صوبت شده بود؛ اینو اضافه کنم پذیرفتن واقعیت از نشانه های راستی گرایی هستش.

مگه واقعیت چشه؟

یک بار و برای همیشه واقعیت رو بعنوان واقعیت قبول کنیم.

هر چیزی که واقعیت داره رو قبول کنیم که واقعیت داره. هر چیزی. حتی اگه اون چیز اخلاق بد خودمون باشه. چرا؟ چون تا وقتی اخلاق بد خودمون یا عصن ویژگی بد خودمونو قبول نکنیم که واقعیت داره خب نمیتونیم اصلاح کردنش رو شروع کنیم.

وجدانا، چرا ما با واقعیت کلنجار میریم؟ امروز یه صوبتایی کردیم که صحت نداشت خب بپذیریم که دروغ بودن و کلنجار نریم که «مجبور شدم»، «چاره ای نبود» «حالا مگه چی شده»، «موضوع مهمی نبود که» و... پشت سر کسی حرف زدیم خب بپذیریم غیبت کردیم.

به همین ترتیب، وقتی تو کنکور رتبه xxxx آوردیم قبول کنیم که همینقدر بلدیم! چرا خودمونو بزرگتر فرض کنیم؟ دوست من، همینقدر هستی که هستی. با تخیل و خودبزرگ بینی و خودبرتر بینی که بزرگ نمیشی.

اگه واقعیت اینه که بزرگ تر از چیزی هستی که به نظر میرسی خب نشون بده حرکت کن کار کن و با عمل نشون بده نه با حرف و ادعا. اگه به حرف باشه که من استادم وراجی ام :))

مثلا من بلدم بهتر از کسایی انشا بنویسم که انشا ننوشته ن تا حالا اینم بخاطر اینه که هی تمرین کردم ولی این به این معنی نیست که من نویسنده ام!! با یکی دو نفر آشنا شدم هی اصرار داشتن که من عکاسم. ولی خب نیستم! صرف داشتن دوربین که عکاس نمیشه بشیم! ولی خب قبول دارم از کسی که تا حالا دوربین dslr دستش نگرفته هم بهتر بلدم دوربین دستم بگیرم هم عکس بگیرم. اما میدونم و قبول دارم که اولا عکاس نیستم دوما عکسای معمولی میگیرم.


به نظر من کسی که واقعیت رو قبول نمیکنه - در مورد هر چیزی که باشه فرق نداره و حتی یه نمونه از واقعیت رو هم که قبول نکنه - باید گفت که دروغ گو هستش. راستگو همه واقعیات رو قبول میکنه.

از گذشته ها

اسفندماه سال 1393 - روز دوزادهم - ساعت 14:22

از تزم دفاع میکردم ^_^

این آقاهه استاد راهنمامه #_#


ای نقش ای خورشید درون

نقش. نقشی که هر کسی تو جامعه بازی میکنه.

این نقش از نظر من میتونه دلیل زندگی کردن باشه. میتونه تنها دلیل تلاش باشه که باعث بشه حتی یک لحظه از زندگی هدر نره.

کافیه به این واقعیت برسیم که تموم «من» در نقش من خلاصه میشه. به سراغ دین هم که بریم همین رو نشونی میده. محمد سوای پیامبر بودن یک آدمه ولی ما هیچ وقت نقشش رو ازش جدا نمیکنیم چرا که همه آدم بودنش هم در نقشش یعنی پیامبریش خلاصه میشه. به افراد دیگه هم که نگاه کنیم همینه. به یه موسیقیدان به یه نقاش به یه شاعر به یه رفتگر به یه راننده تاکسی به یه دکتر به هر کسی نگاه کنیم، برآیند همه داشته ها و نداشته هاش میشه نقشی که در جامعه داره بازی میکنه.

به عنوان یکی از اعضای بشریت اگه خودمونو بتونیم ببینیم و درک کنیم که چه تاثیراتی بر جامعه بشریت داریم «آیا» باز هم همینطور که الان داریم زندگی میکنیم زندگی خواهیم کرد؟

نقش ابوریحان در جامعه امروزی بشریت و در جامعه هزار نسل بعدی ایا قابل نادیده گرفتنه؟

نقش من هم غیرقابل نادیده گرفتنه. نقش یه پدر در یه خانواده خیلی مستقیم و خیلی محسوسه. اما در جامعه خیلی کمرنگ میشه اما بی اثر نمیشه. اگه معلم باشه در طول دوران مشغولیت به آموزگاری هزاران نفر رو تحت تاثیر قرار میده و اگه یه کارمند بانک باشه میلیون ها آدم رو تحت تاثیر قرار میده و اگه یه دکتر باشه یا یه بازیگر...

شبکه ای از آدم ها رو داریم که هر کس به اندازه توانش روی دیگر اعضای شبکه نیرو وارد میکنه خواه آگاهانه خواه ناآگانه. امروز ما ادعا میکنیم که فهمیدیم پرواز یک پروانه در گوشه ای از کره زمین روی بارش باران در نقطه ای دیگر از کره زمین تاثیر داره؛ اونوقت میتونیم بیخیال تاثیر نقش خودمون در جامعه بشیم؟!

اونطرف سکه هم هست. نقش مطلوب من، من رو پرورش میده و به شکل اون نقش در میاره. خودمم درگیر تاثیر گرفتن از نقشم هستم.

جالبه که کمتر کسی هست که در ایفای نقشش صداقت کامل داشته باشه :)) چرا که پذیرش نقش در جامعه برای شخص اهمیت داره و این باعث میشه که شخص سعی در ادای نقش کنه نه ایفای نقش. مثلا من دانشجو هستم خب مسلما معدل 20 نشون میده من نقشم رو کامل ایفا کردم اما خب این کار سختیه و دست به ادای نقش میزنم تقلب میکنم. خوش اخلاق بودن یکی از ویژگی هایی هستش که همه نقش ها لازمه داشته باشن و اینم سخته خووو! پس دست به ادای نقش میزنیم در برابر دیگران خلق خوش نشون میدیم و هزاران هزار مساله دیگه که باعث میشه بریم سراغ ادای نقش.

اگه وقت دوستی با جنس مخالف توی دختر بهش بگی که آقا پسر من میخوام بهت آویزون بشم یه جوری مختو بزنم که منو به همسری خودت دربیاری و یا توی پسر همون اول بگی که دختر خانم من تمام خونم در یک جا جمع شده و فقط قصد دارم مدتی با تو دوستی کنم برای ارضای امیالم؛ خب اونوقت چی میشد واقعا؟ نقش خودمونو بازی کنیم چرا ادای نقشی که نیستیم رو در بیاریم؟ بجز اینه که دنبال پذیرش هستیم؟

یک عمر دنبال پذیرش میریم تا بفهمیم چقدر سر خودمون کلاه گذاشتیم این نقشی که من یه عمر اداشو در میاوردم منو راضی نمیکنه من دیگه فرصتی برای دوباره زندگی کردن ندارم در حالی که همون یه بار فرصت زندگی رو به خودم ندادم تا نقش خودمو بازی کنم. و این باعث شد که من همیشه در طول زندگی بیراهه برم.


بگذریم،

به نظر من نقش ما در جامعه مهمترین چیزی هستش که باید بهش بپردازیم. هسته وجود و زندگی ماست. ما باید خودمونو قبول کنیم واقعیت خودمونو بپذیریم و سعی کنیم نقشی فراتر از نقشی که داریم رو بدست بیاریم و نه اینکه اداش رو دربیاریم. ما باید خودمون پرورش بدیم تا اون نقش ایده آل مثه یه پیراهن باوقار اندازه واقعیت ما بشه و اونو به شخصیت خودمون بپوشونیم.

ویران کننده همه اجزاء سازنده تنبلی فکر کردن به نقش خودمونه.

من نمیتونم باور کنم که به کسی بگن تو بیا و این همه پول رو بگیر و بجاش هیچ نقشی در جامعه نداشته باش و طرف قبول کنه.

من نمیتونم باور کنم که کسی برای بدست آوردن ثروت و مقام همه تلاشش رو بکنه.

من نمیتونم باور کنم که کسی برای بدست آوردن نقش ایده آلش همه تلاشش رو نکنه.

کافیه ببینیم که چیزی جز نقش ما در جامعه از ما نمی مونه و چیزی بجز نقش ما در جامعه توصیف گر ما نیست.

هیچ بهترین آدمی وجود نداره که در کنج انزوا زندگی کرده و مرده باشه. چنین آدمی وجود نداره.

هیچ بهترین آدمی وجود نداره که بهترین نقش رو در جامعه بازی نکرده باشه.

قوی ترین نیرویی که تمام تلاش رو میتونه فرابخونه کشش به سمت نقشه.

هر نقشی قابل دست یافتنه.

هر نقشی تلاش و زحمت متناسب با خودش رو طلب میکنه.

بدون نقش مرده ای متحرک بیش نیستیم.

چرا بهترین نقش رو «من» بازی نکنم؟

محض خاطر احترام

تصور من این نبود که صداقت به پای خوشامدی حراج خواهد شد.

انتظار داشتم که تحت تاثیر غیرقابل باورکردنی ها قرار بگیرم ولی انتظار نداشتم که اون چیز غیرقابل باور کردنی نخواستن دانستن باشه.

یه چیزی هس

چند سالی هستش که روزه نمیگرفتم و نمیگیرم. قبلا هر طوری بود میگرفتم. این چند سال اخیر، چه سالهایی که روزه میگرفتم و چه سالهایی که نمیگرفتم، بعد از آخرین افطار دپرس می شدم و میشم. یه غم ناشناخته ای روی قلبم سنگینی میکنه. قبلا فک میکردم به خاطر ارتباطی که با ماه رمضون داشتم ینی چون روزه میگرفتم این حس بهم دست میداد اما چرا این چند سال اخیر که روزه هم نمیگرفتم باز هم این حس برام تکرار شده! چی تو این کیهان نهفته س چرا کسی پیداش نمیکنه؟ ای کاش اینشتین این معما رو با کلید نسبیتش حل کرده بود.


چند شب پیش خواب الی رو دیدم ^_^ 

باهاش قرار گذاشتم، گفتم «ساعت شیش و نیم» =) گفت باشه @_@  

نگفته بودم که این خوبی‌هان که زندگی رو سخت میکنن؟

عصن چاره چاره یابی است

 اونروزا که هنوز یوتوب رو گوگل نخریده بود شعله آدرس تونی رو بهم داد. آره، جای پاش همه جا هس :) اینجا میگه «فاکتور تعیین کننده منابع نیست، چاره یابی است» من باهاش موافقم. کاملا. یه شات گذاشتم ازش که حالشو ببرید ^_^ مال جوونیاشه @_@ صد سال قبل شعله ازش تعریف میکرد =)


عاشق این حرفشم:

The only problem we really have is we think we're not supposed to have problems! Problems call us to higher level - face and solve them now

باخ؛ آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند.

Johannes Brahms may have put it best in a letter to Clara Schumann: "On one stave, for a small instrument, the man writes a whole world of the deepest thoughts and most powerful feelings. If I imagined that I could have created, even conceived the piece, I am quite certain that the excess of excitement and earth-shattering experience would have driven me out of my mind."
Johann Sebastian Bach's the Chaconne
Violin by Bella Hristova

هنوز دارم میام

گفتش که ما آدما غرق نعمت های خدا هستیم من گفتم آره فقط کاشکی آخوندا نمیومدن نجات غریق بشن :))

یکی از آرزوهای من اینه که دوست دارم یه بستنی قیفی بی نهایت بگیرم برم وسط گلزار لابلای گل ها روی چمن بشینم و در حالی که هوای معطر به بوی گل ها رو استشمام میکنم و لیس های چسبناک به بستنی قیفی میزنم، اونجا دختری که همه زندگی منو می بینه شروع کنه به مرور خاطره های خوب من و برام از لحظات خوب زندگیم تعریف کنه. تصویر کنه اونچه که تو زندگی ازشون لذت بردم رو. فقط شیوا حرف بزنه ممتد. ممتد. میخوام لبریزم کنه از خاطرات خوبم طوری که واسه کوچکترین خاطره بد جایی نداشته باشم ^_^

جدیدا فهمیدم اونچه که زندگی رو دردناک میکنه خوبی ها و تجربه خوبی هاس. بدی ها آدم رو به حرکت در میارن به محض دریافت هر بدیی اولین واکنشی که ما نشون میدیم اینه که ازش دور بشیم. اما حسرت از دست رفتن خوبی ها و فقدان تکرار مجدد تجربه خوبی ها سهمگین ترین دردی هستش که میشه به آدم تحمیل کرد.

ماجراجویی، خطرپذیری، آزادگی، شهامت، اینها خیلی انگیزه های منو قلقلک میدن. یکی از ماجراجویی هام سر تقاطع من و سپیده شروع شد. از سپیده گفته بودم (اینجا). در من خواستن رو روشن کرد ~_~ و گفت بلندپرواز باش گفت بالاترین حد فرازجویی عبور از ورای خودته.

من مثل یک نور شکسته شده پس از برخورد به سطح آب، در فضای بی نهایت زندگی سرگشته و گم شدم.

بعدها، گمگشتی مثل یک بلد منو به سر تقاطع سهراب سپهری برد. سهراب دست منو گرفت. با هم به جاهایی سر زدیم. ما هیچ وقت روی هیچ ابری پا نذاشتم ما همیشه روی زمین پا گذاشتیم که خیر باید بگم من برای اولین بار پا به زمین گذاشتم. خدا رو از اونور ابرها اورد تو لمس پوست یه سیب. یه دستمال داشت جادویی نبود اما مخصوص پاک کردن غبار خرفتی بود. وقتی گفت «فوت باید کرد که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ» کوه واهمه در من فرو ریخت. وقتی از گرم شدنش با اجاق شقایق - در پشت یک سنگ اجاق شقایق مرا گرم کرد - گفت، سرچشمه همه گرماها و گرمی ها رو در درون خودم پیدا کردم.

اینتر میزنم و در این لحظه، آخرین باری که روی دکمه اینتر زدم رو گواه میگیرم که هرگز از صحبت کردن درباره سپیده و سهراب خسته نشدم. همیشه مشتاق گفتن از شمام ~_~

هرگز هیچ خائنی سرش رو بالا نگرفت. وفاداری شرط لازم برای سر بالا نگه داشتنه. هرجا احساس کردی سرتو نمیتونی بالا نگه داری دنبال عهدی بگرد که وفا نکردی.

دوستی مستلزم جوانمردی و گذشت کردنه. من درختی ندیدم که به هیزم شکنی نفرین کنه. اگه از سوختن هیزم گرم شدید پس عطش درخت رو برای ادای دوستی ندیدید.

حدود 4-5 میلیون سال قبل سیاره ای غریبه به زمین خورد و دستش رو به دل زمین رسوند و آتش مذاب رو بیرون آورد و باهاش درگرفت. غریبه بود و زمین رو هم نمیشناخت اما بعد از اینکه با آتش دل زمین درگرفت دچار نیروی پنهان جاذبه شد. بعدها عاشق و ماه زمین شد و حالا میلیونها ساله که عملا داره دور زمین می گرده. می خوای دوست کسی باشی باید خودتو به آتشی که درونش شعله میکشه بزنی و باهاش درگیر بشی.

واحه را واهمه کشت

واحه و واهمه.

جهل ما رو با املای متشابهشون فریب داد.

و ما شانس رو با پرهیز عوض کردیم.

تجربه واهمه ما رو از تجربه واحه دور نگه داشت.

هنوز تجربه راه گشاست؛ ای کاش یادمان بیاید.

واحه در انتظار کسی بی واهمه است.

خوب

وقتی میگیم یا میشنویم یه چیزی خوبه، این خوب بودن دقیقا چطوری تعریف میشه؟ و خوب معنیش چیه؟ و در کاربرد گسترده ش تو کل زندگی: 1. ما رو با چه چیزایی دم خور میکنه 2. ما رو از چه چیزایی دور می کنه 3. ما رو مشتاق چه چیزایی میکنه 4. و ما رو از چه چیزایی متنفر میکنه.

اگه من اشتباه میگم منو اصلاح کنید: به طور کلی بشر هیچ وقت نخواسته بد باشه؛ میخواسته خوب باشه. بازه زمانی رو محدود کنیم تا ملموس تر باشه. از 200 سال پیش تا حالا روند کلی حرکت بشریت به سمت این بوده که خوب باشه نه اینکه بد باشه. مثلا همونطور که 200 سال پیش مردم میخواستن خوب باشن امروز هم میخوان خوب باشن اما چون تعریف دقیقی از خوب بودن وجود نداره بنابراین 200 سال قبل یه جوری دنبال خوب بودن میرفتن و امروز یه جور دیگه. این جورواجور دنبال خوبی رفتن، پاسخ اون 4 تا سوال رو در هر دوره از زندگی بشر تغییر میده. تازه خوب بودن در بین اقوام و ملل مختلف تفاوت داره!

از دیکشنری گوگل که استفاده کنیم به ما کمک میکنه تا یکمی به پاسخ اون 4 تا سوال نزدیک  بشیم. البته به صورت کاملا انتزاعی و شما خودت باید فکر کنی و نتیجه بگیری من جواب ساده و صریحی نمیتونم بدم. تاثیر تغییر ادبیات رو ناچیز فرض میکنیم D:

کلمه dignity به طور کلی به وقار و بزرگی و والایی معنی میشه. آیا میشه گفت که بشر امروزی از والایی بدش میاد یا بشر دو قرن قبل از وقار بدش میومده؟ چون فرض ما اینه که بشر همیشه دنبال خوب بودن میرفته بنابراین میگیم که خیر. در دیکشنری گوگل آمار کاربرد این کلمه از سال 1800 تا حالا رو به نزول بوده و الان تقریبا به یک پنجم رسیده!

کلمه honest صفتی به معنی درستکار و امین هستش. آمار کاربرد از 1800 تا 2010 تقریبا به کمتر از نصف رسیده!

کلمه honor به طور کلی (بعنوان اسم) به افتخار، شرف و سربلندی معنی میشه. آمار از 1800 تا 2010 تقریبا به یک دهم رسیده!

برعکس این نزول ها، کلمه ethics به مجموعه اخلاق و کردار اطلاق میشه تقریبا همون چیزی که ما میگیم اخلاق. آمار از 1800 تا 2010 تقریبا به 10 برابر رسیده.

حالا جالب اینه که خود ethics هم مثه خوب معنای ثابت و مشخصی نداره. بین اقوام مختلف فرق داره و دوره به دوره عوض میشه. در حالی که میدونیم درستکار یا همون  honest تعریف مشخصی داره.

وقتی میگیم خوب مشخص نیست که چه مشخصه هایی داره، اینجوری میشه که200 سال پیش کلمه خوب، کلماتی شامل dignity, honest, honor و امثالهم رو به ذهن مردم متبادر میکرده و در حالی که امروزه اینطور نیست.

تصور من اینه که یا داریم (به واسطه اون 4 تا سوال) منحرف میشیم یا داریم ابعاد و جزییات بیشتری از خوب رو پیدا میکنیم.

احتمال سوم که بسیار خطرناکه اینه که ما به دنبال سراب رفته باشیم یعنی فریب خورده باشیم. با نیت حرکت به دنبال خوب، در عمل به دنبال بد رفته باشیم. آمار کاربرد کلماتی مثل good, morality, ethics و حتی honesty (اسم مشتق شده از صفت honest) که در طول دو قرن گذشته کاربرد تقریبا ثابتی داشتن نشون میده از نظر انتزاعی ما در وضعیت خوبی هستیم اما انتزاع فریبنده س.

اگه روند مثبت بوده باشه، باید تاثیرش رو هم بتونیم دریافت کنیم! شاید بشه انتظار داشت که کاربرد صفات خوب بالاتر برن چرا که صفت توصیف گر اشخاص دارنده اون صفت هستن که بالاتر بودن تعداد این اشخاص به معنی روند مثبت حرکت به سمت خوبی هستش. اما آمار کاربرد کلماتی مثه honest, sincere, truthful, faithful در مقایسه با deceptive, unfaithful, dishonest, untruthful گرچه تصویر قطعیی از نزول و صعود نمیده - و عقلانی هم نیست که تاثیر ادبیات رو صفر حساب کنیم - بهرحال نشون میده که کاربرد صفات پسندیده نسبت به ناپسندیده روند نزولی داشته.

دیدگاه های متفاوت در بررسی این صوبت و آمار سرسری قطعا وجود داره بنابراین استنتاج های متفاوت هم وجود داره. دیدگاه و استنتاج شما چیه؟

بر لبه تناسبات دودویی

وقتی از اندازه دنیا صوبت میکنید حواستون باشه که دنیا برای هر کسی به اندازه خودشه.

صوبت سر صفحه نمایش گوشی موبایل بود، گفت: تو صفحه 5 اینچی عصن فرقی نمیکنه که hd باشه یا fhd باشه. گفتم: برای تو فرق نمیکنه و این دلیلش فرق نکردن اون دوتا نیست.

اسوندسن میگه بی اعتمادی موجب بی اعتمادی بیشتر میشه... ترس جلوی کاری رو میگیره که میتونه ترس رو از ببره. پس تا نترسی می ترسی.

به نظر من یکی از تفاوت های کلیدی انسان با غیرانسان اینه که انسان میتونه برپایه تغییر زندگیشو بنا کنه. حیوان و گیاه براساس تقدیر زندگی میکنن. تکون بخوریم تغییر بدیم تا جلبک نباشیم.

همیشه خطرناک ترین و موثرترین ابزار نابودکننده هر چیزی، از جنس همون چیز بوده. همیشه همینطور بوده. حتی گرگ هم اینو فهمیده بود (تو داستانها) تو لباس گوسفند میومد تا برای دقایقی گوسفند باشه تا جامعه گوسفند آسیب پذیر بشه. فرهنگ رو با تفنگ نمی شه نابود کرد. موسیقی رو با نقاشی نمیشه سر برید. نویسندگی رو خنجر نمی زنن. یه مرتجع یه متعصب یه منحرف یه بی اخلاق فرهنگ رو بیمار میکنه. موسیقی رو نت ها و لیریک های بی معنی و پوچ به ابتذال می کشونن و... حتی دنیای دیجیتال ویروس مخصوص خودشو سفارش داده ^_^

مراقب خودتون باشید چون خطرناک ترین و کارگرترین دشمن شماست. تمام زندگیتونو وقف مراقبت از خودتون کنید ~_~


در ادامه:

با فانوس نمیشه رد نور فانوس رو گرفت و دنبال فانوس گشت.

هیچ چیزی چشم ما رو پر نمیکنه ولی من از تماشای یک گل پر می شم.

ما هزاران کلمه رو تو عمرمون یاد میگیریم اگه روزی بیماری فراموشی حافظه برامون پیش بیاد آخرین کلمات و آخرین اشاره هایی که از یاد ما میرن بله و سرتکون دادنه. این شبیه خاصیت تاثیرپذیری روح از جسمه.

من هیچ وقت نتونستم بین دو زن یکیشونو انتخاب کنم.

عاجزم که بی مزد برای تو حرکت کنم

اگه نویسنده می شدم ازم استقبال نمیشد شاید بخاطر اینکه قبل از نوشتن احتمالا قناعت رو یاد می گرفتم. اگه نویسنده شدید قناعت نکنید. قناعت قلم رو خواهد فرسایید.

اگه به قلم پر و بال بدید نوشته به خواننده شوق پریدن میده؛ و بدونید که پر و بال قلم تجارب نویسنده س. ناب ترین نوشته های بشر اونهایی هستن که در حین تجربه فراق نوشته شدن. برای تعالی قلم تجربه رو تعالی بدید.

روبروی یه آینه اونقدر خیره به خود بمونید تا یقین پیدا کنید این چهره هیچ جایی در نوشته شما نداره. از خودتون بگذرید وگرنه دامن نوشته رو به تصنع آلوده می کنید.

اگه از نوشته های دیگران می خونید حتما به سراغ نوشته هایی برید که علاقه ندارید در غیر اینصورت نوشته شما فرزند فلج مغزی قلم شما خواهد شد.

چرکنویس زاده نویسندگی است ولی روان نویسی فقط در بعدی از نویسندگی به دست میاد که چرکنویسی نفی می شه.

هر قیدی بین نویسنده و انتشار نوشته، زنجیری است که ذوق نویسنده رو به بند می کشد؛ چرا که هنر عرضه می کند تبعیت نمی کند!

با کنار هم چیدن کلمات، نویسنده پاش رو تو کفش خدا می کنه. نویسنده باید مقید به تعالی جامعه باشه؛ سرگرم کردن رو به عهده دلقک بذارید.

طبیعت نگاره مجسم درون آدم است. هر چه بیشتر سر به دامن طبیعت بذارید چشمه های بیشتری از درون رو پیدا میکنید.

فراموش نکنید که هیچ گوهری فراوان نیست؛ فراوانی دلیل بر حشو بودن نوشته هاست.

رویا ببینید. روان کننده حرکات قلم منطقی نویسنده خیال پردازیه. مراقب باشید که خیال پردازی مثل بالون سواریه؛ بالونی که اونو باد می بره اگه کنترلش نکنید.


دریانوردانی که به دنبال نجات خویش هستن چشم به رویت فانوس ها بستن و دریانوردانی که به دنبال اکتشاف هستن در دست فانوس دارند.