این دهان بستی - دهانی باز شد ...
این شعر فوق العاده س، دهان جسمانی قرینه دهان روحانی شده و بستن قرینه باز شدن. سرتاسر این شعر تا انتها، قرینه سازی داره ...
دلم میخواد گیج زیبایی این شعر بمونم.
عصن خود ماه رمضان قرینه ساز بین توانایی جسمانی و روحانیه، قرینه ساز پرورش جسمانی و روحانیه، قرینه ساز شکوفایی جسمانی و روحانیه. ماه قرینه سازی ^__^
یعنی، خدا بدونه هیشکی راس ما چیز نمیدونه خخخ اونقدر میدونیم، اوووونقدر دانش مندیم که خودمونو، فکر میکنیم! من فکر میکنم من، آن کس هستم، تو فکر میکنی تو، آن کس هستی و او فکر می کند که او، آن کس است؛ و الی آخر.
اولین چیز پیش پا افتاده ای که نداریم، واقع بینیه! بیا نیگا کن ببین ناخن هاتو هم اگه نگهداری نکنی مایه آبروریزی میشن اونوقت، چقدر هوای دلت رو داری؟
دل! چه جزء جزئی!
آوخ!
از من به تو نصیحت، خودت رو فکر نکن، خودت رو بشناس. Don't Think Yourself, Know Yourself
وقتی داشتم دفاع تزم رو آماده می کردم، در دنیای دیگه ای، در یک پله ای از خودباوری، در حال فوت کردن به گرد و غبار آینه روبروم بودم.
خدایا، چقدر از دیدن خودم مسرور و سرمستم ^__^
دستاورد من از تزم، شدن بود. امکان بود.
فهمیدم، در کمال بی لیاقتی، لیاقت یک چیز، از من و از تو و هیچ کس گرفته نشده: لیاقت کسب لیاقت.
«من» بدیهی ترین بداهه تاریخ هستم که من، تو، او و دیگران می توانند بسرایندم و یا بنوازندم، اگر و تنها اگر، بشناسندم.
نت لا زیر انگشت شاهد من: آنگاه که تماشای زیبایی یک گل، مرا می ایستاند.
همیشه گل رو زیبا می دیدم همیشه بوی گل رو خوش می بوئیدم. تا اینکه فهمیدم، زیبایی گل رو باید دید و خوشی بو رو باید بوئید. من از شناخت حرف می زنم. شناخت.
و فوت باید کرد که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ!
فوت کن تا به خودش برسی! همه چیز رو بجز اون چیزی که مورد شناسایی هست باید فوت کنی! باید به جزءترین برسی و شروع کنی به شناخت. پس فووووت کن.
Charlie Chaplin
I was hardly aware of a crisis because we lived in a continual crisis; and, being a boy, I dismissed our troubles with gracious forgetfulness
بدهکار لب هاشی، از لحظه ای که بوسه بگیری. و تو تنها میتونی بدهکارتر بشی. اما اینو بدون که هیچ راهی برای تسویه حساب نیست.
هیچ عاشق خود نباشد وصل جو، که نه معشوقش بود جویای او
اگه به چیزی برسی که براش تلاش کردی و اون چیزی باشه که میخواستی بهش برسی،؛
همینجا نگه دار!
تلاشت رو از یه جایی شروع کردی، کارتو، راهتو از یه جایی شروع کردی تا به یه چیزی برسی. پس کارت یه شروع داشته!
بازم همینجا نگه دار!
تلاش تو، راه تو و کار تو با یه چیزی شروع شد!
و حالا، رسیدی.
آیا راه تو، تلاش تو و کار تو تموم شد؟
همونطور که یه شروع داشت، تموم شد؟
من ساغر عشقت ای جان نشکستم
پیـمـانه شـکسـتم، پیـمـان نشکستم
اگه کار تو بر پایه یک پیمان باشه، هرگز تموم نمیشه. پیمان جاودان است.
ای سرطان شریف عزلت
سطح من ارزانی تو باد ^_^ هزاران بار ارزانی تو باد ^_^
ترازو قدیمیا دو تا کفه داشت، توی یکیش جنس رو میذاشتن و تو یکی دیگه سنگ ترازو میذاشتن. ترازو هم که یعنی تراز کننده. دو چیز رو تراز میکنه، فرقی هم نمیکنه براش که این دو چیز، چی باشن. یکیش طلا باشه و یکیش مس! عصن نمیفهمه که چی تو کفه ش گذاشتن! فقط وزن اونها رو میفهمه. ترازو، دو چیز رو بر محور وزن، تراز میکنه.
ترازو در واقع، قرینگی کفه چپ و راست رو بر محور وزن محاسبه میکنه ^_^
وقتی قرینگی دو کفه، به حالت ایده آل برسه، تعادل پدید میاد. اما وقتی قرینگی بین دو کفه از بین بره، تعادل بهم میخوره و برهم خوردن تعادل باعث میشه که دو کفه ترازو از هم دور بشن و در حقیقت، هستی ِ ترازو از هم میپاشه چون هر کدوم از کفه ها، به بی نهایت ممکن میرند.
ایمان پیدا کردم، که تو اگه نباشی، تعادلی وجود نداره ^_^ ما آدم ها و حیوانات و گیاهان و همه چیز، آره همه چیز، قرینه ایم، بر محور تو؛ و این؛ یعنی توحید.
قانون بقای انرژی میگه، انرژی از بین نمیره و فقط تبدیل میشه ^_^ خب این یعنی قرینگی! یعنی نامیرایی! یعنی انرژی از این حالت به اون حالت تغییر میکنه تا تعادل برقرار بمونه ~_~ و محال ممکنه که از بین بره. من اینو بهش ایمان دارم. ایمان دارم که هیچ وقت تموم نمیشم ^_^ اینقدر این قانون، قابل شهوده که کانت میگه عصن نیازی نبود که این تئوری رو آزمایش کنن تا اثبات تجربی بشه.
خدا بدونه خع.لی دلم میخواد بدونم پیر کوری به خاطر قانون قرینگیش کجاست ~_~
به نظر من، تنها یک مساله در دنیا وجود داره و تنها هم یک راه حل براش هست. این مساله، مادر همه مسائل هستی شده! اون چه که دین اسلام رو از سایر ادیان متمایز میکنه، دقیقا و صرفا، پرداختن به حل این مساله س ~_~
قبل از بیگ بنگ! که هستی وجود نداشت، این مساله هم وجود نداشت!
این مساله در دنیای بشریت، زمانی که پدید میاد، باعث خورده شدن میوه ممنوعه توسط آدم میشه!
در قلب آدم، میل به خداوندی، شکل میگیره و برای رسیدن به اون، میوه رو میخوره!
مساله ای که در قلب آدم شکل گرفت، براساس چندگانگی بود و آدم پذیرفته بود که با خوردن میوه، میتونه به خداوندی برسه! ریشه این مساله، دقیقا به رد یگانگی و پذیرش چندگانگی بر میگرده. همون چیزی که به عنوان مساله مادر در موردش دارم حرف میزنم، یعنی چندگانگی. و تنها راه حلش هم، یگانگی هستش.
خب راه حل یگانگیه، اما چطوری باید به یگانگی رسید؟؟؟
ببینید دانستن و یا ایمان داشتن به این راه حل، کافی نیست! باید چگونگی پیاده سازی راه حل تبیین بشه. ما چطور میتونیم به یگانگی برسیم! یگانگی در همه چیز! همه چیز!
همه چیز!
عصن وقتی خدا میگه «از حکومت من نمی توانید خارج شوید» دقیقا همینه که هیچ چیزی قادر به گریز از هستی نیست و شالوده هستی، یکتاییه ^_^
بدون تعارف، ما گند زدیم! حکومت ما از نوع ولایت مداریه، اما پیاده سازیش دقیقا برعکسه! و رفتن به سمت تک قطبیه!!! به دلیل اینکه، در پیاده سازی یکتایی (به دلیل اینکه عصن این راه حل رو نفهمیدن خخخ) روش رو بر پایه همگرایی قرار دادن!!! و این، پیامدش تک قطبی شدنه و نه یکتایی!
متعسفانه یکتایی هیچ وقت در محوریت قرار نگرفت و هیچ وقت به درستی بهش نگاه نشد و همیشه پشت پرده هزاران تفکر و دیدمان خرافه گرایی منزوی موند!
اون چه که تو پایان نامم بهش پرداختم، رفتن به سمت یکتایی در مقابل چندگانگی بود و نشون دادم که حتی تو زمینه پیش بینی مالی هم این مساله و این راه حل وجود داره و من برای پیاده سازی این راه حل، از قانون قرینگی پیر کوری استفاده کردم که به طور ناباورانه ای این قانون یکتایی اجزاء هستی رو اثبات میکنه! چیزی که پیرکوری اثبات کرده، علمای پر مدعای دین اسلام از اون عاجز بودن! بله، وقتی آیت الله العظمی شب میخوابه، صبح پا میشه میگه 3G حرام است! درواقع، بی بنیادی اعتقادات درونی و بی اساسی دانش دینی خودشو داره فریاد میزنه! بیاید بفهمیم ~_~
بفهمیم. همین.
با مطرح کردن مساله چندگانگی و ارائه راه حل مبتنی بر یکتایی تو تزم، برای اولین بار تو 32 سال عمرم، طعم «رضایت از خود» رو چشیدم ^_^
با این تز در واقع، مکتب جدیدی در فرایندهای مساله سازی، مساله یابی و حل مساله برپایه رد فلسفه چندگانگی و گریز به فلسفه یگانگی مطرح شد.
بعد از اینکه مقاله اصلی رو استخراج کردم، کل تزم رو میذارم اینجا.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
سینمایی درخت گلابی؛ داریوش مهرجویی.
یادآوری قول عاشقانه محمود به میمچه (گلشیفته فراهانی).
خبر ندارم که این آخرین باریست که او را می بینم
کف دست هایم می سوزد!
و به نظرم می رسد که اسم او را روی تمام بدنم خال کوبی کرده اند
میم: چطوری؟ نمیری یه وقت! ههه! راستی بیا دفترچه ت!
راستی راستی داری میری فرنگ؟
میم: دوا موا چی می خوری؟
می دانم عازم سفر است؛ پس تابستانی در کار نخواهد بود
نباید گریه کنم؛ هرگز!
هر جا تو بری، دنبالت میام
تا اون سر دنیا
باید منتظرم باشی، فقط پنج سال!
هر روز برات نامه می نویسم
هر روز
هر شب
بهت قول میدم ~_~
گریه توی دهانم است، توی دماغم، پشت پلک هایم
تب دارم و به نظرم میرسد که همه چیز، باغ دماوند و «میم» را خواب دیده ام!