یکی از آرزوهام اینه که بدونم پیر کوری اون دنیا کجاست! داره چیکار میکنه!
پیرکوری یه قانونی داره به نام قانون قرینگی. تو این قانون از تعادل و قرینگی پدیده ها حرف میزنه؛ چیزی که فلسفه توحید رو در علم فیزیک اثبات میکنه. منم تزم رو برپایه همین قانون بنا کردم و خب فارق از اینکه نتایجش چی شده، برای اولین بار تو عمرم، رضایت رو فهمیدم چه احساسیه ^_^
به همون اندازه که به وجود خودم مطمئنم که وجود دارم، به قدرت قانون قرینگی هم ایمان دارم و مطمئنم که هر مساله ای رو میشه با قانون قرینگی حل کرد.
قرینگی در اعماق غریزه ما به وفور پیدا میشه اما خودمون نمیدونیم! حافظ میگه: عکس روی تو چو در آینه جام افتاد ... حالا صبحت از تفسیرش نیست؛ صرفا قرینه سازی «روی تو» در «آینه جام» اون هم به صورت عکس! نمونه سهراب ی هم اینجا و بسیاری نمونه های دیگه تو شعر وجود داره که نشون میده قرینگی در چه عمقی از ادبیات وجود داره.
بعدا در صورت امکان، پایان نامه ام رو میذارم اینجا تا اگه کسی قصد داشت از قرینگی در حل مساله استفاده کنه، کمکی باشه به فکرش.
در جمع مه رویان عالم دیدی بر چشم تو باشد نگاهم
ولی من اینجوریشو بیشتر می پسندم
در جمع مه رویان عالم دیدی بر چشم تو باشد گناهم
همین چند روزه میرم دفاع تز ~_~ خب خودم قصدم این بود که خدا توی تزم باشه ^_^ تز اگه از خدا نگه پس از کی بگه؟ دو سال ور رفتم! دو سال پا در هوا مونده بودم. تا اینکه به لطف یه کتاب از دوست عزیزم، اصل گمشده مطالبم رو تونستم پی ریزی کنم. خب من همیشه ازش تشکر کردم و الانم تشکر میکنم. تنها دغدغه م اینه که بتونم به درستی، شفاهی و کتبی ارائه ش کنم.
اگه هیچی نمیام بگم اگه نقل قول میذارم سرمو پایین ننداختما! خدا بدونه که هنوز گیج شکوفه های بهار گذشته م. نه اینکه ترجیحم سکوت باشه! تقصیرم سکوت شده! نه اینکه حرف نداشته باشم، دارم به حرفای بزرگ گوش می کنم. چیزی منو خسته نکرده! بجز خودم. انگار تو خوابم پای نردبون نه می تونم ازش بگذرم و نادیده بگیرمش، نه عشق بالا رفتنش منو از پله هاش بالا میبره. برزخ نیستا! منم! دقیقا خودم! همون که داد میزنه: تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران. اما کجا گم شدم، کجا گم شدنمو پیدا کردم عصن عصن عصن به پیدا بودن بدوی م، کنجکاوم! نه چوب دو سر طلام نه مثه اونم که راه پس و پیش نداره. انگار تازه دنیا قابل احساس شده! امشب روی زمین خاکی راه می رفتم، مطمئن تر قدم بر میداشتم! اونقدر سطحش با کف پام آشنا بود که انگار دو تا دوست قدیمی به هم رسیدن! با لامسه کف پام تعامل داشت. نگرانم نه برای امروز و نه برای فردا، برای دیروز. دیروز چقدر نابینا بودم. شکوفه فقط به معنی فرصتی دیگر نیست، چشم براهی خداست.
.
.
.
به حال "کفش هایم کو" پای نردبون.
یه کاری میکنی اون رومو نشونت بدما خخخ ^_* اووون رو!
ببینم
تو اون روت چه شکلیه؟ راستشو میتونی بگی؟

میدونی چقدر تنهایی؟
و خدا از تو نه بالاتر، نی
تنهاتر
خدا تنهاتره، از بس که هر چیزی "برای ِ" میشه، اما خدا "برای ِ" نمیشه ^_^ عجب خدای بی ارزشی!!! که لایق هیچ "برای ِ"ای نبود! به چه دردی میخوره عاخه این خدا!!! بع.له البته که من به با مرامی و با معرفتی دلم مطمئنم، به جون خر ملانصرالدین دلم مقصر نیس ^_* عمان عمان عمان که همه مقصرن جز من. حتی تو مقصری عما من نع.
در این لحظه که دارم یه موزیک فول درام می نیوشم، انزجارمو از تو که هیچ وقت مقصر نیسی اعلام میکنم. و همینطور از تو که خدات تنهاست. حالم ازت بهم میخوره.
پشت دریاها حتما شهری هست که چینه هاش به اندازه ده بالادست کوتاه باشه... فقط تو را چشم در راهم.
آیینه هم نشدیم که خدا یه بار زلفاشو با ما تراز کنه.
چش چرون هم نشدیم که خدا رو بچریم.
پفففففف! عجب عاااادمی! واق عن که مستحقیم اوووونقدر خدا با شکوفه هاش عشوه کنه تا تو دلمون جلوه کنه.
خسته ام. از چه دلتنگ شدم؟ یک نفر دیشب مرد ^_^
_ میثم جونم عزیزم دلتنگ نباش تو هم مثه خر ملانصرالدین عاخرش چاردست و پات میره بالا.
_ ولی من میخوام مثه یه زنبور عسل بمیرم. مبهوت شکوه شکوفه باشم. و...
هاهاهاهاها خع.لی وخ بود نوراجیده بودم. یوهاهاهاها
پروفایلمو عاپ کردم یوهاهاهاها
خابم میاد یوهاهاهاها
دلم برای شعله تنگیده، نامرد: خب آره دیگه ^_^ یهو آذرخشید و گم و گور شد!
یه سوال:
در کدام دو حالت زیر، بیشتر احساس تنهایی میکنی:
کسی نیست که دوستت داشته باشد
کسی نیست که دوستش داشته باشی
یه اسکناس هزار ریالی دارم، یه دونه س! شاخ نشی، دهنت عاب بیفته! یه دونه س! دیدم پشتش به انگلیسی نوشته Islamic Republic Of ... عما به فینگلیش نوشته Bank Markazi فک کنم اونموقع ها نمیدونستن که بانک مرکزی رو میشه ترجمه کرد! یوهاهاهاهاها
اینم یه بیت شعر قشنگ تقدیم به اونایی که دست کم یه بار یه چیزی تو دل بیفرارشون رفته، خلد گر به پا خاری آسان برآید - چه سازم به خاری که در دل نشیند. با آرزوی سوراخیدن دل کوفتی اونایی که بیقراری نکشیدن. یوهاهاهاهاها
مردی به نام هیرو رو اگه گیر آوردی ببین.
می دونم یه روز میای، عمریه بی قرارتم - انتظار تو و بی تابی رو خیلی دوس دارم
عصن کاری ندارم که این واقعیت داره یا فقط یه خیاله. واسه من این شگفت انگیزه که چه روح لطیفی داشته که تونسته چنین چیزی رو درک کنه، حالا واقعیت بوده و درک کرده یا اینکه در سیر خیال این رو درک کرده و برای خودش ملموس شده. این لطافت روحش که ایمان به چنین درکی رو بهش داده تا این مصرع رو تو شعرش بیاره منو دوست دار خودش میکنه
شاعری را دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما