جدیدا فهمیدم که فاصله م تا فرعون خیلی نیست به اندازه ای که اگه فرغون رو که خیلی وقت ها (قبل از پیدایش دکل های برق، بعنوان خط راهنمای یک معبر، در جستجوی شهرنشینی، برای پیشرفت خانواده ما) تو دست کودکی هام بود، به مبارزه با تورم فرامیخوندن و این موجود نحیف در اثر این همآورد نابرابر، فرسایشی به اندازه یک نقطه کسب میکرد ... آنگاه فرعون در دست کودکی هام می بود!!
نخیر!
نزدیک تر! نزدیک تر! آنقدر نزدیک تر که می دونم قلچماق دم در خونه خودته =( نه شرمنده م کردی نه رو سیاه و به قول سوسن: من از این خجالت چه کنم! همه تقصیرا رو بیا بذاریم به گردن امید شکوفه ^__^
بلکه؛
یه پاراگرافی نوشتم! یک پاراگرافی نوشتم که خیلی دق به دلم کرده بود لامپ های زیادی بسته بودند ~__~ اما همه را باز کرد آن پاراگرافی که اگه بشود و تنها اگه بشود آنگاه باری به مقصد و ابتلایی دیگر در رگ ها خواهم داشت ~__~
پ.ن: که نشد!
نمیدونم چرا نشد چرا نخواست! فقط میدونم نخواست =)
خب دیگه =)
من امشب هممممم امشب که نه، کله سحره دیگه - به قول حسین پناهی عزیز، ساعت چهار صبح است، پدرم صبحانه می خورد و من شام، چه فاصله ایست میان دو نسل - میخوام در مورد نازل شدن قرآن بگم.
اول اینو بگم که من معتقدم که خدا محدود به زبان عربی نبود و محدود به استفاده از بعضی کلمات هم نبود منظورم اینه که اگه جایی یه کلمه رو میاره، دقیقا معنی همون کلمه مد نظر بوده و نمیتونیم کلمه مترادف و یا هم معنی رو جایگزین اون کلمه بدونیم! حالا تکرار میکنم که در مورد کلمه «نازل» میخوام بحرفم ^__^
قرآن، دقیقا چیزیه که من «حقیقتشو» بلد نیستم ^__^ بدون اجازه گرفتن از کسی، اعتراف کردم اینو.
من نمیدونم و نمیتونم بگم که قرآن، دستورات خداست، داستان های عبرت انگیزه، حقایقه و یا چیزای دیگه. من فک میکنم یه چیزی وجود داره تنها اسمش، قرآنه. همین.
خب ما بواسطه آموزش هایی که بهمون دادن، پذیریفته ایم که قرآن کلام خداست، هان؟ ولی یه بار سوال نکردیم که اگه کلام خداست (کلام به معنی حرف و گفته) پس چرا قرآن خودش درباره خودش میگه نازل شده و نمیگه که تکلم شده؟؟؟؟؟؟ ما قبول کردیم که کلمات رو نمیتونیم جایگزین همدیگه بکنیم! پس نگیم که نازل شدن همون تکلمه و فلان و اینا و اونا ... و یادمون هست که اگه میگیم موسی کلیم الله است، بخاطر اینه که بین خدا و موسی گفتگو شده بدون واسطه.
نزول به معنی پایین آوردن یا پایین آمدنه. اما نه از جهات فیزیکی!! مثلا از پشت بام به حیاط!! بلکه منظور جهات منطقیه! مثلا طبقه پایین اجتماع و طبقه بالای اجتماع، آیا از نظر ارتفاع به این دو طبقه این اسامی داده شده؟؟ «یه ماشین کلاس بالا» یه «آدم کلاس پایین» و امثالهم...
اما برای ارسال قرآن به پایین ترین عالم در بین عوالم، که عالم انس هست لازمه که عملی روش انجام بشه به نام «نزول». قرآن باید نزول کنه از عالم ارواح به عالم انس. نه اینکه فرستاده بشه! وگرنه همه عالمیان میتونستند حرف زدن خدا رو بشنون!
پس این تکلم خدا نیست بلکه این قرآن فیزیکی که ما میتونیم ببینیم، «یه چیزی بوده در عالم ارواح» که بعد از نزول و رسیدن به عالم انس، به این شکل فیزیکی تجلی پیدا کرده.
خب این خیلی سخت نبود و مساله چندانی هم نداشت اما نکته ای اینجا وجود داره ^__^ اونم اینه که یه نفری باید باشه که واسط بین عالم ارواح و عالم انس باشه! یعنی چی؟؟؟ یعنی در دو عالم، در آن ِ واحد، وجود داشته باشه! (مثه یک پل مثه یک کانال) من نمیدونم چطور محمد به این مقام میرسه که میتونه واسط انتقال و نزول قرآن از عالم روح به انس بشه!! اگر چه ایمان دارم به اینکه، رمز دستیابی به این مقام، در عبودیت و یا بندگی نهفته است.
خب، حالا نکته جالب اینه که، به محمد در عالم ارواح، «چیزی به نام قرآن» داده میشه (که مسلما تکلم خداوند نیست، از نظر من) و جسم محمد مانند یک مفسر مانند یک مترجم، دریافت های روحش رو، در قالب کلمه ظاهر و بیان میکنه. سوال: اگه واسط علی بود، آیا دقیقا همین کلمات موجود، باز هم از زبان علی تکرار میشدند؟؟ اگه ابراهیم بود چی؟؟ اگه زرتشت بود اگه مسیح بود و اگه بزرگواران دیگه ای بودن، الان ما چه قرآنی داشتیم؟!
استدلال اینکه قرآن تکلم خداوند نیست: آیا خداوند میگه «ایاک نعبد»؟؟؟؟ اره؟؟ خداوند به کی میگه تنها تو را میپرستم؟؟؟ این میتونه گفته خداوند باشه؟؟ مسلمه که نمیتونه! اما منظور من این نیست که این کلمات از جانب خداوند نیستن!! بلکه منظور من اینه که خداوند چنین کلماتی رو ادا نکرده. بلکه «چیزی رو در عالم ارواح» به روح محمد انتقال داده، که وقتی اون «چیز» در دنیای انس و از طریق جسم محمد تجلی پیدا میکنه و شکل فیزیکی پیدا میکنه، همین کلمات میشن که البته (و البته از نظر من)، کلام محمد هستند (همونطور که بالاتر گفتم، من حقیقت قرآن رو در عالم ارواح نمیدونم چی بوده! شاید همین کلمات بودند!!! شاید هم چیزی دیگه!).
فک میکنم که اگه خدا ترجیح میداد (چرا نداد رو من نمیدونم! مهم ترین دلیلی که من میتونم بگم اینه: بخاطر این بوده که روشن و شفاف باشه و صراحت داشته باشه) میتونست قرآن رو در قالب موسیقی نازل کنه در قالب تصویر نازل کنه و ...و یا شاید این قالب تجلی قرآن، انتخابی از جانب محمد بوده!
بهرحال، نظر من اینه که اگه کلام مسئولیت تجلی قرآن رو به دوش میکشه بخاطر تواناییشه. و این مقام رفیع محمد هست که میتونه لایق چنین واسطه گریی بین خالق و مخلوق باشه. و این متن قرآن، تکلم خدا نیست بلکه وحی خداست که بواسطه جسم محمد، به تکلم نزول پیدا کرده.
خع.لی دوس داشتم ^__^
عقل اندر پرده دل باز ماند عشق هر دم بر کمالی ساز راند
اما،
میدونید رفیقمون چی میگه:
نه به آبی ها دل خواهم بست،
نه به دریا پریانی که سر از آب به در می آرند ...
همچنان خواهم راند ...
او، هر کسی میتونه باشه،
فقط وقتی که «لذت» رو میخوای با «او» تقسیم کنی، می تونی بگی دوستش داری.
بعنوان پیش نوشت: های منزجرم از ارتباطات راه دور =]
در واقع یه سوال برام پیش اومده؛ در مورد اون مورچهه که رکورد افتادن دونه گندم رو شکست. میگن که تلاش رو از اون مورچهه باید یادگرفت که هفتاد! بار دونه گندم رو برد بالا و هی از دستش افتاد تا بالاخره تونست ببره تو لونه ش. البته با انتزاعی بودن این حکایت کاری نداریم، چه بسا که چنین همتی رو خودم نه فقط از مورچه بلکه از سایر جوندارها دیدم که چقدر سماجت به خرج میدن. بگذریم؛ واقعا مورچهه تلاشگر بود؟
یه مثال دیگه شاید بهتر باشه: این همه مگس و حشره که قورباغه (چقدر املای این کلمه چالش برانگیز بود برای ادعای ادب و نگارش من! همچین وزن ادبیاتمو حس کردم خخخ) میخوره، یه لحظه فک کنیم، عصن برای چی میخوره؟ نه اینه که هر لحظه ممکنه خودش طعمه یه کلاغی یه لک لکی، اردکی چیزی بشه؟ حالا فک کنیم این طعمه شدن نباشه، واقعا این قورباغه (غیر از به باد دادن آبروی من خخخ) چرا اینقدر تلاش میکنه که زنده بمونه؟؟؟ یکی نیست بهش بگه: «بدبخت این همه مگس خوری کردی که چی» خب زنده نمون!
یاد خسرو شکیبایی افتادم :( یاد هامون :( تو گفتگویی که رییس شرکتش بهش میگفت: «ببین ناسیونال داره کجا میره، پاناسونیک داره کجا میره ...» در پاسخش، آرمان داریوش مهرجویی به صدا درومد: «کجا میرن؟ مثه یه مشت سوسک تو هم لول میخورن، بدبخت! پس سر عشق چی اومد؟».
خدایی شما فک میکنید که قورباغه از سر عشق، زندگی رو سپری میکنه یا از سر غریزه مثه یه برنامه مثه یه ماشین مثه همون تخیلات ماتریکسی واچوفسکی ها؟ (اگرچه واچوفسکی ها، تفهیم انکاری میکردن و اینو خیلی قشنگ هم نشون دادن، کاری نداریم).
فک میکنی سعدی وقتی می سرود: «ما را سریست با تو که گر خلق روزگار، دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم» قورباغهه و مورچهه رو هم مشمول نگرش خودش میدونست؟؟؟ و یا برعکس!
یه نوشته ای هست منسوب به اینشتین که خطاب به دخترش میگه، سرچشمه همه نیروهای هستی، عشقه. من حتی میتونم رابطه E=MC^2 رو از منظر عشق استدلال کنم و نشون بدم که این رابطه بخاطر وجود عشق، وجود پیدا میکنه (همون که رفیقمونم میگه: حیات نشئه تنهایی است).
(اگرچه به گفته اینشتین ایمان دارم اما) من فقط فرض میکنم که درست گفته باشه اونوقت می تونم ببینم که چقدر خالی ام! تهی ام! پوچ ام! و بهتره بگم، بی وجودم.
اعتراف من این است، آری من پذیرفته ام:آن دل که بود ز عشق خالی، سودای غمش براد حالی
طبق گزارشات رسمی (خودم از رادیو از وزیر فلان جا شنیدم): به طور متوسط، سالانه حدود 400.000 نفر ایرانی، به خارج از کشور، مهاجرت می کنند و ما قصد داریم این تعداد را کاهش بدهیم. خخخ
اگرچه همه اینها مهمن:
1. عصن مهم نیست کیا هستن که میرن
2. عصن مهم نیست که کجا میرن
3. عصن مهم نیست که چرا میرن
4. عصن مهم نیست بر نمی گردن
5. عصن مهم نیست دوستانه میرن یا خصمانه
6. اما، فقط حرف آقای وزیر رو توجه کنید که درد بزرگتر چیه: تعداد مهاجر
بیاید به ترتیب در مورد این موارد یه کمی فکر کنیم! از نظر من چون مورد اول از همه مهم تره، از همون شروع میکنم:
این کاملا بدیهیه که فرد مهاجر نمیتونه از طبقه ضعیف و فقیر باشه مگه اینکه تحصیل کرده باشه! به مهاجر گفته میشه: شما برای اقامت در هر کشوری باید درخور اون کشور اون باشید! هیچ جامعه ای در دنیا، گدا پروی نمیکنه! پس مهاجرین کسایی نیستن که در سطح پایین یا متوسط جامعه ایرانی باشن! بلکه در سطح بالا هستن یا از نظر مدارج علمی و یا از نظر مادی. چرا باید نروژ، اقامت من رو بپذیره؟ من باید برای نروژ اونقدر مفید باشم که از حد متوسط اون کشور عبور کنم!!! همینجا تو کشور خودمون، طرف میخواد از دانشگاه یزد مهمانی بگیره به دانشگاه اصفهان. چقدر شرایط ازش میخوان؟ اولین شرط اینه که معدل طرف باید جزو 10 درصد بالایی دوره خودش باشه! وقتی مهمان شد باید پول بده! شهریه دیگه رایگان نیست! و شرط های دیگه!
بیست و چهار سال پیش، ما خودمون وقتی از دهات پا شدیم دنبال دکل های برق رو گرفتیم اومدیم شهر (خخخخخ) ده ها کمبود مادی و معنوی داشتیم! در اون زمان، این مهاجرت عصن برای ما ممکن بود چرا که تو دهات خودمون ما جزو طبقه بالا حساب میشدیم خخخ حالا شما در نظر بگیرید که برای مهاجری که از ایران بخواد بره آمر.یکا. قطعا این فرد مهاجر جزو نخبه های کشور هست! حالا از نظر مالی یا علمی!
فک کنم معلوم شد که چقدر مهمه که کیا هستن که مهاجرت میکنن! علم و ثروت جزو منابع و نیازهای اساسی و اصلی و پایه ای هر جامعه ای هست که ما (به هر دلیلی) این دو منبع ضروری رو براحتی اجازه میدیم (که نمیتونیم اجازه ندیم!) که از جامعه خارج بشن! شرایط کشور ما شرایطی نیست که مناسب حال و آینده نخبه باشه!
سالانه 400 هزار نخبه (مالی یا علمی) از کشور مهاجرت میکنن، و این میشه دلیل اصلی عقب ماندگی ایران. دلیل اصلی پسرفت ایران. دلیل قاطع برای اینکه مطمئن باشیم آینده قابل قبولی برای این جامعه نمیشه تصور کرد! مسئولیت های سطح بالای کشور رو به کی باید سپرد؟ به امثال من که از هر نظر در سطح پایین جامعه قرار دارن؟ از بیچارگی باید گفت، بله به امثال من باید سپرد، چرا که جامعه از افراد سطح بالا خالی شده!
تا وقتی نظر آقایون اینه که، مهاجر (نخبه علمی یا مالی) وطن فروشه، پایبند نظام نیست (ول.ا.یت نمیدونم چی چی رو قبول نداره پس باید بره)، فریب خورده اس و آمر.یکا. دوسته، ما نمیتونیم چشممون رو به روی واقعیت باز کنیم و ببینیم که تمام مصائب این کشور ریشه در فقدان نیروی انسانی درخور داره!
امروز روز خوبیه ^__^
امروز از احساس خوبی سرشارم ~__~
امروز دو تا برگه پرینت شده تو دستم رو گذاشتم زیر لبم تا با دو تا درخت کاج سر راهم، که هر روز قبل از من به آفتاب سلام میکنن دست بدم و سلام کنم ^__^
من هر روز بهشون احترام میذارم و سلام میکنم ^__^
امروز موج های لطیفی از عشق و رحمت رو احساس میکنم ^__^
ای کاش می تونستم زمزمه ای که سوت میزنم رو بنویسمش @__@
اما افسوس، کلام هیچ وقت در اختیار دل نبود ~__~
خع.لی خوبم ^__^
سرشار باشید از خوبی ها ^__^
عجب حرفی زده! دهان من به حال ادای «ع» از کلمه عجب، مانده است!
.Life is like riding a bicycle. To keep your balance you must keep moving
Albert Einstein
خیلی وقته که شعله رفته، خی.لی وقته ... و هر چقدر از رفتنش بیشتر گذشت، بیشتر احساس تنهایی کردم.
جای خالیشو نتونستم پر کنم؛ و نخواستم پر کنم.
درسته هیچ وقت ندیدمش ولی دوست خوبی بود.
عصن کاری ندارم که اینو کی گفته، علتش چی بوده، چه زمانی گفته، نمیدونم دیگه! هر بامبولی که قراره منتقدم در بیاره رو عصن باهاش کاری ندارم. برو خوش باش خخخ
همین که میتونه اینو بگه، من بهش ایمان میارم که دلسوز بشریت بوده و کمترین فردگرایی در شرایط جمع گرایی، در درونش وجود نداشته. تا بتونه این جمله رو بگه. تا بتونه به این شعور برسه.
«در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است»
درود بر تو.
سمجم؟
شاید! ولی حتما ناچار هم هستم! و خب باهاش رودرو شدم ^__^
خسته هم هستم، و خیلی هم رفتم تو صورتش ^__^
تو نبودی و من با نبودنت گلاویز شدم ~__~
نباختم؛ واقعیت قانونی بود که تو رو با من نپذیرفت ~__~
چرا که تقسیم تو بر من خطایی نابخشودنی در منطق خشک ریاضی بود V__V
هیچ، همیشه برازنده من بود؛ کو آگاهی من؟