من و ایمان و دوچرخه

من و ایمان و دوچرخه

عبوری از یک شیار خلوت و هوایی در سیطره افسانگان
من و ایمان و دوچرخه

من و ایمان و دوچرخه

عبوری از یک شیار خلوت و هوایی در سیطره افسانگان

کمال

داشتم برای یک دوستی، از تو نقل قول می کردم،...

نداشتم. عصن هم نداشتم.

جات نشد و عصن هم جات نمیشد.



پشتیبانی پنهان، بی لیاقتی منو ایگنور کرد تا پایبند به یادگاریش باشم

اینقدر تو درخشیدی که کور راه و درد و درمون شدم

در امتداد سی امین جاپای تو، همیشه زندگی رو با سی سنجیدم

زندگی به قول تو یه غلط تایپی؛ شاید، انحرافی در آغوش بند وسط انگشت سبابه من

ای کاش، همه مثه تو خوب رو دوست میداشتن ^_^

از تو می نویسم؟ البته! البته که از تو می نویسم؛ تو قلم رو تو دستم گذاشتی

نزول هدف در مسیر

خوشبختی رو وقتی پیدا میکنید که خوشبختی ها شما رو پیدا کرده باشند.

به همین ترتیب،

نیک بختی و نگون بختی رو وقتی پیدا میکنید که از اونها شما رو پیدا کرده باشند.



تا وقتی تقاضای درخت کنار جاده رو درک نکنی و برعکس تا وقتی هجرت رو از جاده کنار درخت به دوش نگذاری...

تا وقتی از سر شاخه درخت توت کنار جاده نخوری و برعکس تا وقتی فتح قله لیاقتت رو انتهای جاده کنار درخت توت تمنا نکنی...

و این داستان تعادل است.

اگرچه ما تعادل رو درک نکردیم، به درک!

اما سوال اساسی اینه که، تعادل رو بر چه چیزی برقرار کنیم؟

من اینطرف الاکلنگ و تو اونطرف الاکلنگ، فکر میکنیم که تعادل رو برقرار میکنیم، اما غافلیم که تعادل رو ما برقرار نمیکنیم بلکه ما قانون تعادل رو اجرا میکنیم! و تعادل الاکلنگ، روی پاشنه برقرار میشه.

حالا، تعادل بین «درخت توت» و «قله لیاقتم» رو بر چه چیزی برقرار کنم؟؟؟

کریمینال ابیوس

هر چیزی رو به طور «نامناسب» استفاده کنی، حقیقت اینه که یه Criminal Abuse انجام دادی. حتما نباید از پوشش حیثیت یه نفر به زور عبور کنی تا کریمینال ابیوس رخ بده! همینکه از اختیارت نامناسب استفاده کنی کافیه که هبوط کنی. مطمئنا اختیار بخش هستی، از ابیوس آقایونی که این کار رو با دین کرده و میکنن، نخواهد گذشت و من نیز هم.



میتونی مثه دختر سمت راستی ناباور از اطلاع و واقعیت باشی و میتونی مثه سمت چپی هم آواز بشی با این حماسه که «من انقیاد به سوءاستفاده جنایی را بر نخواهم تابید».

و آواز من:

که گوید برو دست رستم ببند - نبندد مرا دست چرخ بلند

که گر چرخ گوید مرا کاین نیوش - به گرز گرانش بمالم دو گوش

جناب اقای ماسوم به نشانه خدا، اعتبار ریشه استوار من چند برابر هزار و چهارصد سال است، تو اگه پستی و خواری رو میپسندی که ریشه های تو از جنس «عرب دختر زنده به گور کن» آب حیات بنوشند، من به تکلم حروف گ، چ، پ و ژ - که مومنم به اینکه تنها تیرهای شایسته کمان آرش هستند - می بالم و مغرورم و مفتخرم.

رومی یا زنگی خالص

یهو به فکرم رسید که چطور موسی وقتی خدا تجلی میکنه نمی میره! باید بگیم چه قلب وسیعی داشته چقدر باز بوده چقدر صاف بوده که این بار رو تحمل میکنه یا اینکه باید بگیم چه دل سنگی ای داشته چقدر نالطیف بوده که این فشار روش اثر کاری نمیکنه!؟؟

حالا خواستم بگم این مصرع چقدر کشنده س، موسی بود بیهوش میشد یا نه، نمیدونم! ولی منو مملو میکنه از حس آرزو کردن. یعنی همچین «جانا»یی ممکنه وجود داشته باشه؟ تو سرزمین رویاها یا ناشناخته ها؟ یا اینکه هست ولی دلی برای گم شدن تو افسونش نیست؟

به زلف سر کجت جانا گمشده دلم


زیباترین زن هستی می بودم،

به شکل کلمه «جوی» توجه کن؛



من اگه زن می بودم، خودمو تو این هنر پیدا میکردم و بس. اما ای بسا حیف که فرصت آرایش به من داده نشد ^_^

و ای دو صد چندان بیشتر حیف که فرصت عادت کرد که در کف فرصت نشناس بخار بشه. و همیشه فرصت شناس ناکام و خورنده افسوس ...

بگذریم،

من اگه زن می بودم آرایشم رو از این هنر الگو می گرفتم. و اون زن زیباترین شکل هستی رو متجلی می کرد ~_~


ارجاع: فکر میکنم این عکسی از دستخط کورش آزادی است.

لاکرنی یا سی بمل، ناممکن تحریر انس

گپی با چند «تو»ی خودم ^_^

- از کفم رها، قدیمی ترین توها. ای والا انگیزه گر من. نبض آرایشگر آرامشم. تقدیم تو بادم. ای الهه خورشید.

- یه تو هست تو آینه گاهی اوقات چشمکشو می خرم گاهی اوقات به قول حسین عزیزم: آدمیست دیگر، گاهی حوصله هیچ چیز را ندارد، دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور، گاهی هم بجز پشمای پشت گوشش هیچ چیزی ازش پیدا نیس!

- خود خودآگاهانه رماندمت، تو را. مشکی چشم همه آهوهای جهان. ساق ظرافت آهوانگی های ممکن خیالم. نه فقط ستایش رابطه پنهانی من با توست؛ غنج لب های تو در دل لب های من آوازها زمزمیده.

- تو هم که تنهاترینی، نه بالاتری نه پایین تر، فقط تنها تری. شرمنده هیچ کسی نبودم بجز تو. ولی بر می گردم. این ابر پیمان تاریخ بشریت دیریست کمانم کمین است.

- یه چندتا تو هستن که خوش نداشتم ازشون بگم، مثه تو. آره خودت. خوب شناختی. دوووورتر باش. دورتر از حادثه بایست.

- و اما تو، تو! ای بی قرارگر. روشن تر از روشن گری. ای نیاز. خمیدگی دست دور گردن. هم تمنای طنابی هم جفاطلبی شیشه. مشرق اشراق. مشق عشاق. قانون سبزینگی. مشرف شرف. ناز نوازش. چهچه پرنده های بی سابقه. نمیدونم کجامی، نمیدونم چه شکلی نیستی. رنگ دانه رنگ آمیزی. بی خودی پیچ پیچک. بی کرانی نهان جاده ها. رعنای پشت پنجره هام. نت پنهان هارمونایزر. ای کاش همآهنگ تو بودم؛ باشم.


شریک سیب خوری نیستش، خیلی وقته

به آرشیو وب سر زدم و پست های قدیمیتو مرور کردم... سال 87! چه روزهایی!

کسی میدونه تلخند محزون گوشه لبم رو چطوری باید بنویسم؟

افسانه شدم!

اشتباه کردم؟ نه! هرگز!

کاش آشنایی روی نداده بود؟ نه نه! نه! ای وای از این دیر آشنایی

داشتم شهامت به خرج میدادم و فک کنم درست دیدم خودمو که خودمی وجود نداره! میدونی چیه رفیق، من تقلیدت می کردم نه از سر عقل و آگاهی. من مشق فکر تو رو می کردم از زمانی که منو غارت کردی.

کمترین احساس همدردی بین این کیبورد و حرف دلخواه من نیست.

تقریبا یک دهه از پاسخم به «تنهایی ام را با تو قسمت می کنم» میگذره... کسی میدونه لرزش لب پایینمو و تعمیق نفسمو چطوری باید بنویسم؟

انتظاری ازت ندارم و انتظارتو نمیکشم دنبالت نیومدم و نمیام.

به «دوست داشتن تو» پیچیدم و بالا رفتم؛

بجز «دوست داشتنت» چیز دیگه ای از تو نخواستم داشته باشم.

سر پیمانم هستم حتی اگه تو نیای.

ویولنش کمه

گنجشک ناز و زیبا که می پری اون بالا...

به من بگو وقتی که پر کشیدی...

ستاره آی ستاره پولک ابر پاره

خاموشی یا می تابی بیداری یا که خوابی

به من بگو وقتی که خواب نبودی...

ماه سفید تنها که هستی پشت ابرها،

نقره نشون کهکشون چراغ سبز آسمون،

به من بگو وقتی که نور پاشیدی...


کی گفت که من در مانده ام؟

من خیال پرداز اون شهرم

روزی خواهد آمد که زمزمه ها جای گفتارها رو بگیرن و من از الان شوق اون روز رو در خودم پرورش میدم ^__^

کاشکی آهنگساز بودم @__@

فکرشو بکن که آدم همین دهن تنگ ناقص قاصر بی توان عاجز که اگرچه گاهی به اندازه جا دادن هم پلیدی های بشری گشاد میشه (بد دهنی نکن خوووو) رو هم نداشت! اونوقت چطور میشد؟ روابط چه شکلی برقرار میشدن؟ از همه مهمتر، آدم چطوری خودشو، احساسشو، آرزوشو و لحظاتشو بیان میکرد و منتقل می کرد؟ چطور علم و دانشش رو به ارث میذاشت؟؟


تو فک میکنی که یعنی میشه یه آرمان شهری رو مثه ده بالادست متوقع وجود بشیم که آدم هاش با موسیقی اونقدر آشنا باشن که بجای کلمات و جملات، نت های موسیقی حامل فکر و اندیشه و خیال و علم و احساس و نگاه باشن؟؟؟ میشه؟ حتی اگه نشه باز هم من عاشق اون شهرم ^__^ من معطوف این رویا هستم~__~


عجیبه که آدم با این همه پیشرفت (بعد از آدم ابو البشر) هنوز نفهمیده که، فرزانگی و فرهیختگی، دانش و معرفت، غایت کمال و هر چه خوبی در دنیا قابل دستیافتنه، تنها بوسیله کلمه قابل بیان و انتقاله و این یعنی وابستگی کامل در قید و بند ادبیات. در اندرون پرانتز: البته قبول دارم که اینو تا حدودی، کشورهایی که امتحان GRE از متقاضیان تحصیلات تکمیلی میگیرن درک کردن.


از همه چیز ارجح تر: شیاری از رعنایی و نظم که سخاوت پیانو نوازی جواد معروفی داره به روحم منتقل میکنه ~__~

فرغون

جدیدا فهمیدم که فاصله م تا فرعون خیلی نیست به اندازه ای که اگه فرغون رو که خیلی وقت ها (قبل از پیدایش دکل های برق، بعنوان خط راهنمای یک معبر، در جستجوی شهرنشینی، برای پیشرفت خانواده ما) تو دست کودکی هام بود، به مبارزه با تورم فرامیخوندن و این موجود نحیف در اثر این همآورد نابرابر، فرسایشی به اندازه یک نقطه کسب میکرد ... آنگاه فرعون در دست کودکی هام می بود!!

نخیر!

نزدیک تر! نزدیک تر! آنقدر نزدیک تر که می دونم قلچماق دم در خونه خودته =( نه شرمنده م کردی نه رو سیاه و به قول سوسن: من از این خجالت چه کنم! همه تقصیرا رو بیا بذاریم به گردن امید شکوفه ^__^

بلکه؛

یه پاراگرافی نوشتم! یک پاراگرافی نوشتم که خیلی دق به دلم کرده بود لامپ های زیادی بسته بودند ~__~ اما همه را باز کرد آن پاراگرافی که اگه بشود و تنها اگه بشود آنگاه باری به مقصد و ابتلایی دیگر در رگ ها خواهم داشت ~__~

پ.ن: که نشد!

نمیدونم چرا نشد چرا نخواست! فقط میدونم نخواست =)

خب دیگه =)

از ده بالادست تا طاقچه خونمون

من امشب هممممم امشب که نه، کله سحره دیگه - به قول حسین پناهی عزیز، ساعت چهار صبح است، پدرم صبحانه می خورد و من شام، چه فاصله ایست میان دو نسل - میخوام در مورد نازل شدن قرآن بگم.

اول اینو بگم که من معتقدم که خدا محدود به زبان عربی نبود و محدود به استفاده از بعضی کلمات هم نبود منظورم اینه که اگه جایی یه کلمه رو میاره، دقیقا معنی همون کلمه مد نظر بوده و نمیتونیم کلمه مترادف و یا هم معنی رو جایگزین اون کلمه بدونیم! حالا تکرار میکنم که در مورد کلمه «نازل» میخوام بحرفم ^__^

قرآن، دقیقا چیزیه که من «حقیقتشو» بلد نیستم ^__^ بدون اجازه گرفتن از کسی، اعتراف کردم اینو.

من نمیدونم و نمیتونم بگم که قرآن، دستورات خداست، داستان های عبرت انگیزه، حقایقه و یا چیزای دیگه. من فک میکنم یه چیزی وجود داره تنها اسمش، قرآنه. همین.


خب ما بواسطه آموزش هایی که بهمون دادن، پذیریفته ایم که قرآن کلام خداست، هان؟ ولی یه بار سوال نکردیم که اگه کلام خداست (کلام به معنی حرف و گفته) پس چرا قرآن خودش درباره خودش میگه نازل شده و نمیگه که تکلم شده؟؟؟؟؟؟ ما قبول کردیم که کلمات رو نمیتونیم جایگزین همدیگه بکنیم! پس نگیم که نازل شدن همون تکلمه و فلان و اینا و اونا ... و یادمون هست که اگه میگیم موسی کلیم الله است، بخاطر اینه که بین خدا و موسی گفتگو شده بدون واسطه.

نزول به معنی پایین آوردن یا پایین آمدنه. اما نه از جهات فیزیکی!! مثلا از پشت بام به حیاط!! بلکه منظور جهات منطقیه! مثلا طبقه پایین اجتماع و طبقه بالای اجتماع، آیا از نظر ارتفاع به این دو طبقه این اسامی داده شده؟؟ «یه ماشین کلاس بالا» یه «آدم کلاس پایین» و امثالهم...

اما برای ارسال قرآن به پایین ترین عالم در بین عوالم، که عالم انس هست لازمه که عملی روش انجام بشه به نام «نزول». قرآن باید نزول کنه از عالم ارواح به عالم انس. نه اینکه فرستاده بشه! وگرنه همه عالمیان میتونستند حرف زدن خدا رو بشنون!

پس این تکلم خدا نیست بلکه این قرآن فیزیکی که ما میتونیم ببینیم، «یه چیزی بوده در عالم ارواح» که بعد از نزول و رسیدن به عالم انس، به این شکل فیزیکی تجلی پیدا کرده.

خب این خیلی سخت نبود و مساله چندانی هم نداشت اما نکته ای اینجا وجود داره ^__^ اونم اینه که یه نفری باید باشه که واسط بین عالم ارواح و عالم انس باشه! یعنی چی؟؟؟ یعنی در دو عالم، در آن ِ واحد، وجود داشته باشه! (مثه یک پل مثه یک کانال) من نمیدونم چطور محمد به این مقام میرسه که میتونه واسط انتقال و نزول قرآن از عالم روح به انس بشه!! اگر چه ایمان دارم به اینکه، رمز دستیابی به این مقام، در عبودیت و یا بندگی نهفته است.

خب، حالا نکته جالب اینه که، به محمد در عالم ارواح، «چیزی به نام قرآن» داده میشه (که مسلما تکلم خداوند نیست، از نظر من) و جسم محمد مانند یک مفسر مانند یک مترجم، دریافت های روحش رو، در قالب کلمه ظاهر و بیان میکنه. سوال: اگه واسط علی بود، آیا دقیقا همین کلمات موجود، باز هم از زبان علی تکرار میشدند؟؟ اگه ابراهیم بود چی؟؟ اگه زرتشت بود اگه مسیح بود و اگه بزرگواران دیگه ای بودن، الان ما چه قرآنی داشتیم؟!

استدلال اینکه قرآن تکلم خداوند نیست: آیا خداوند  میگه «ایاک نعبد»؟؟؟؟ اره؟؟ خداوند به کی میگه تنها تو را میپرستم؟؟؟ این میتونه گفته خداوند باشه؟؟ مسلمه که نمیتونه! اما منظور من این نیست که این کلمات از جانب خداوند نیستن!! بلکه منظور من اینه که خداوند چنین کلماتی رو ادا نکرده. بلکه «چیزی رو در عالم ارواح» به روح محمد انتقال داده، که وقتی اون «چیز» در دنیای انس و از طریق جسم محمد تجلی پیدا میکنه و شکل فیزیکی پیدا میکنه، همین کلمات میشن که البته (و البته از نظر من)، کلام محمد هستند (همونطور که بالاتر گفتم، من حقیقت قرآن رو در عالم ارواح نمیدونم چی بوده! شاید همین کلمات بودند!!! شاید هم چیزی دیگه!).

فک میکنم که اگه خدا ترجیح میداد (چرا نداد رو من نمیدونم! مهم ترین دلیلی که من میتونم بگم اینه: بخاطر این بوده که روشن و شفاف باشه و صراحت داشته باشه) میتونست قرآن رو در قالب موسیقی نازل کنه در قالب تصویر نازل کنه و ...و یا شاید این قالب تجلی قرآن، انتخابی از جانب محمد بوده!

بهرحال، نظر من اینه که اگه کلام مسئولیت تجلی قرآن رو به دوش میکشه بخاطر تواناییشه. و این مقام رفیع محمد هست که میتونه لایق چنین واسطه گریی بین خالق و مخلوق باشه. و این متن قرآن، تکلم خدا نیست بلکه وحی خداست که بواسطه جسم محمد، به تکلم نزول پیدا کرده.

ضربه فنی کرده

خع.لی دوس داشتم ^__^


عقل اندر پرده دل باز ماند        عشق هر دم بر کمالی ساز راند


اما،

میدونید رفیقمون چی میگه:

نه به آبی ها دل خواهم بست،

نه به دریا پریانی که سر از آب به در می آرند ...

همچنان خواهم راند ...

اوی تو

او، هر کسی میتونه باشه،

فقط وقتی که «لذت» رو میخوای با «او» تقسیم کنی، می تونی بگی دوستش داری.