من و ایمان و دوچرخه

من و ایمان و دوچرخه

عبوری از یک شیار خلوت و هوایی در سیطره افسانگان
من و ایمان و دوچرخه

من و ایمان و دوچرخه

عبوری از یک شیار خلوت و هوایی در سیطره افسانگان

ستاره کودکی

باد می آمد

و من پی کودکی روان بودم

همهمه سارها به شکلی بدیهی جاری بود

ابرهای زیر پا

و افق های همیشه دور

خواب بالون های بیدار به سان نغمه ای از یک لالایی محض طنین می انداخت.

باد می آمد

من پی کودکی دوان شدم

تاول تمنا پر از آب تنهایی زندگی می شد

کودکی مرا به شن های تابستان کشانید

وه چه برومند! و چه راد! و چه فروتن!

و در انتشار رنگ آمیزی پاییز

دست مرا تا خواهش لمس امتداد داد.

هنوز باد می آمد

گره سینه از سنجاق مشق هایم گشودم

و مدادم را به فرفره ای از برگ های ریزان رنگین کردم

بوی انس از لا به لای انحناهای فرفره به من سرایت کرد.

بار امید

کوه ها و پری ها!

و تو ای رنج!

من به امید عادت نکرده ام،

مبتلا شده ام.

پیش از آنکه با هم از خط مماس عبور کنیم،

فاصله بین شوق و امید شیاری گمشده بود،

و حمله شب پره بر شعله شمع اشاره ای به شناخت نبود.

کوه ها بلند و پریان چه دلفریب،

سایه ها خنک بودند و آسودگی می دمیدند.

گرته شکوفه ها

و رقص زنبوران

راه قید را بر من گشودند؛

ناگهان زیر بار امید،

من پا به دنیا گذاشتم.


مکس و عطف و مکث

بین دو برهه زمانی، بین دو تاریخچه عمده، بین دو شخصیت کلی، بین خودم سابق و خودم فردا که نمیدونم چه جوریه قرار دارم. این منو به ساکن ترین وضعیت بی سابقه در طول عمرم برده. انگار تو مکس یه مکث قرار دارم. بی بار و بی بهانه. توانا و مستعد اما بی حاصل و بی ثمر. سرد و خاموش اما زنده. مثه یه درخت که بعد از خواب زمستونی بهار رو با یه عالمه شکوفه گذرونده و حالا تو تابستون هیچ میوه ای نمیده. بی خیال و بی عار از هر گوشه کنایه ای. از هر حادثه ای. انگار همه حوادث و رخدادهای روز رو خودش مقرر کرده باشه (خود درخته). حتی صدای پای هیزم شکن و تیز کردن تیغه تبر هم خم به ابروهاش نمیاره.

بیمار نیستم. قارچ نگرفتم. آب هم خوب خوردم. برگهامم سبزه. شکوفه هم کرده ام هزار هزار.

وقفه خوردم. ایستی در برابر هستی.

انگار گرده شکوفه های اون درخته به شکوفه های من نرسیده و من بارور نشده باشم.

این بی باری، مجازات شکه یا پاداش ایمان؟

مثه Neo وقتی از متریکس رها شد.

پیر نشدم. احساس پیری هم ندارم. نا امید نیستم. افسرده نیستم. پژمرده هم نیستم.

احساس میکنم زمان وقفه خورده و من تو برزخ بین زمان گذشته و آینده (حال نیست) در بین چراهای بدوی و هدف های غایی پی بهانه ای برای پا گذاشتن به عصر جدید گم شده م.

تجربه ای از یک کما در هوشیارترین موسم حیاتم.

خود خود درخت گلابی (مهرجویی 1376) ام.

غرورم رو به دانش باختم و یقینم رو به دست شک سپردم تا خواهش شفافیت عقل رو شنیدم.

جا پای عبور همتم رو به اهتزاز درآورد!

من هرگز دستیافته هامو به عالم نفروختم.

هر بار شاهرگ میلم رو در پای نهال سربلندی زدم.

روزها زیر درخت بشریت حنجره ام رو به همنوایی عادت دادم.

گاه خیره شدن همه کارم بود؛ که نه دام تو بود،

بعدها، باور چرخ عقب دوچرخه ها چرخشی در جریان خونم انداخت.

اینک، نه رنجور راهم نه مفتون پری ها...

سایه تو درازتر از امتداد بود.

کویر دست

فک کنم سه یا چهار سال قبل بود. من و احسان روی صندلی پشت میز نشسته بودیم. غروب بود. نوری داشت از بلاگش حرف میزد (نوری بابای ماجکه؛ ماجک دوست قدیمیمه ^_^ با قلم منحصر به فرد خودش). اشاره کرد به پست جدیدش (اینجا) و ازش شروع کرد به صحبت کردن. در مورد کویر بود. تا اون روز من هیچ وقت (دقیقا جاش همینجاس: با این همه ادعای بینش) کویر رو به دید نوری نگاه نکرده بودم. نوری برای من مردی با شرف بود. سالهای زیادی رو با هم گذروندیم اما حتی یکبار از کسی نقل ناخوشایندی نکرد. اون تصویر کویر، که خیلی ساده اما کاملا متفاوت بود یه دیدگاه اساسی به توانایی های من اضافه کرد.

دست خالی بودن شاهد بی گناهیه و نه باعث خجلت. گفتش که اگه جایی میزبان برات چایی آورد با اشتیاق بپذیر و بخور شاید میزبان چیز دیگه ای برای پذیرایی نداشته باشه. صفای میزبان رو به اشتیاق بخر. به قول شعله همین چیپس سیصد تومنی (اونروزا سیصد تومن بود) نون شبی هستش که «آدم هایی» ازش محرومند. چاییِ تنها مصداق آبی هستش که کویر تو اعماق دلش برای مهمونای ناخونده ش پنهان کرده در حالی که خودش تشنه لبه. بهرحال، دست خالی چه از کویر باشه چه از آدم صفایی صادقانه داره.

داشتم به مجموعه منتخب فیلمای پرشین خودم سرک می کشیدم چشمم افتاد به زشت و زیبا (احمدرضا معتمدی). جالبه که متصادف شد با صحبت در مورد واچوفسکی ها و... این فیلم جزو گنجینه فیلمای پرشین منه ~_~. اینجا از کویر میگه و منو یاد خاطره اونروزم با نوری انداخت...


خاصیت سرآغاز واسه من

بهار که میشه، شکوفه ها رو که می بینم خعلی حال میکنم. زنبورای عسل دور گل ها میگردن ههه همچی فضا سرآغاز عاشقانگی هاس. تو زندگیم همیشه دنبال مترادف و متضاد نبوده م ولی چرا بعضی وختا متضاد هی انگشتشو تو چشمم میکنه! نمونه ش، بهار که میشه مرگ جلوم هفت تیر می کشه =))

این قطعه کوتاه رو از فیلم کلود اطلس (اطلس ابر) چیدم. ویژه مردن و تصور زندگی بعد از مرگ. واسه من بهترین تصور ممکنه از مردن بود.


اوووو فوووورتوووونا-وِ...لوووت لووونا-س.تاااااااتو واااریییاااابییلیییییس...

اوفورتونا، ولوت لونا، ستاتو واریابیلیس...


خیلی تب دارم. نمیدونم این اوج تب هامه یا نه. شاید حالا که با «لو نیو»ی باخ همنوا شده رفعت پیدا کرده باشه. یادم نمیاد چقدر بد گفته م قبلن ها. اما اینک اگه بد نمیگم به اطاعت از کلامیه که به تو به سهراب یاد دادی: بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.

قبول. قبول دارم که دیده ام گاهی در تب ماه می آید پایین می رسد دست به سقف ملکوت...

خیالم راحته که تو میدونی وقتی میگم ممنون که به من باخ، سهراب و قرآن رو دادی، مطمئن ترین تشکری که برای من ممکنه رو بیان کرده ام.



من همیشه باور داشته ام که به پای مرغان هوا گندم جوانه نخواهد زد،

اما هوایی شدن با گردنم فقط ارتباطی مماس داشت.

در ستیزه با امتداد وجود و ستایش امتداد پایش؛

اینک دست توانایی من و سیم ممتد ساز طولانی آدمیت...


--
فرانسوا ولتر: سخت است که احمق ها را، از زنجیری که آن را تکریم میکنند، آزاد کنیم.

رویای من

فیلکس مندلسون: شکوه خدا هماره در اوج باد.


باخ هم اثری با همین عنوان داره.
منم با باخ و مندلسون هم آوا میشم: «Ehre sei Gott in der Höhe خدایا شکوه تو هماره در اوج باد» و منو پایبند بایش این انس بدان.
--
 ازبین همه  نوشته ها، تنها دوستدار آن ام که با خون خود نوشته باشند. با خون بنویس، تا بدانی که خون جان است. درک/دریافتنِ خون بیگانه آسان نیست: از سَرسَری خوانان بیزار ام. از فردریش نیچه.
--
و این شیشه خیس... از هر چیزی، هر چیزی رو میشه گرفت بجز یک چیز، تنهایی. حیات نشائه تنهائیست. و خدا از تو نه بالاتر، نی تنهاتر. عجیب... عجیبه! امشب چقدر به تنهایی تو فکر میکنم. و باخ... باخ... به قول گوته: هارمونی جاودان در گفتگو با خویش. من و باخ، تقدیم به تنهایی تو.
--
دکلمه تاریخی تام هنکس در نقش ایزاک زاکس:
Yesterday, I believed I would never have done what I did today
--

واسه دوست عزیزم سالی گلی

آدم (گر چه حیوان هم همینطوره) هر برخوردی با هر موجودی میکنه در اولین گام سعی داره که اون موجود رو با دانش خودش جمع بزنه. برای اینکار، بسته به تازگی ویژگی های هر موجود، فرصتی برای شناساییش صرف میکنه. هر چقدر موجود عجیب تر باشه، وقت بیشتری براش صرف میکنه تا اونو بشناسه. خب این شناسایی به هیچ عنوان کامل از آب در نمیاد و صحت و سطح اون با دانش قبلی شخص در ارتباط مستقیم قرار داره. بنابراین، هر شخص متناسب با دانش خودش، یک چیز جدید رو شناسایی میکنه. از این به بعد، در هر برخورد اون شخص با اون چیز جدید، دیگه شخص سعی در کشف و شناختش نمیکنه بلکه «سعی در تشخیصش میکنه».

تشخیص دادن امری هستش که از نظر معرفتی، بعد از شناخت قابل انجامه (به این قسمتش کاری نداشته باشید، اگه سوال دارید یا کنجکاوید امیدوارم بتونم جواب بدم اما در همین حد که گفتم برای این موضوع کافیه).

خب حالا بریم سراغ آشنازدایی. دیگه فک کنم معلومه که آشنازدایی یعنی چی. من در برخورد با چیز/شخص آلفا - طبق روالی که توضیح دادم - شناخت ازش پیدا میکنم. از این بعد مغز من آلفا رو در دسته شناخته شده ها قرار میده و تنها به تشخیصش می پردازه. اما متاسفانه همونطور که گفتم، درک من از آلفا که متناسب هست با دانش قبلی من، ناقصه و درواقع باید گفت که من آلفا رو درک نکرده ام. در حالی که، قرار هم نیست که دیگه الفا رو مورد کنکاش قرار بدم (بجز مواردی که مغز به دلیل ورود دانش جدید متوجه میشه که بعضی از شناخته شده ها رو باید از حیث موارد جدید هم کنکاش کنه) و اینجا یعنی من و الفا با هم آشنا شده ایم. زدودن این آشنایی، باعث میشه که من فرآیند شناخت الفا رو از سر بگیرم.

زدودن آشنایی (آشنازدایی) میتونه غیرعمدی یا عمدی باشه. غیر عمدی رو تو پرانتز گفتم تقریبا چطوری هستش. اما عمدی چطوریه. عملا هر دو مثه هم هستن اما تفاوت بسیار مهم و ارزشمندی اینجا وجود داره. همونطور که تشخیص فعلی هستش که بعد از شناخت قابل انجام دادنه و این یعنی با پیشرفت در مسیر معرفت باب تشخیص باز میشه، اینجا هم کسب دانش جدید مرتبا باعث برهم خوردن آشنایی های قدیمی میشه و ما ناخودآگاه فرایند شناخت رو برای جواب دادن به متغیرهای جدید اجرا میکنیم تا زمانی که (بحث اینجا یه شاخه دیگه پیدا میکنه که اگه ورود کنیم از بحث اصلی خیلی فاصله میگیریم) برهم زدن آشنایی ها یکی از وظایفی میشه که شخص به طور چرخه ای/حلزونی خودش انجام میده.... و کار در نهایت به مرحله ای میرسه که باب کسب ایمان تازه باز میشه و الی آخر...

در عمل، باید گفت که شبکه ای از آشنازدایی های غیرعمدی باعث شکل گرفتن قابلیتی میشن که شخص رو در انجام آشنازدایی ها توانا میکنه. تفاوت ارزشمندشون اینه که عمد در آشنازدایی تنها در بستری شکل میگیره که عاری از تعصب، جانب داری، تعلق و پیروی باشه و برعکس باید غنی شده از آزادگی، عدالت طلبی، استقلال طلبی و تفکر باشه و مساله اینه که تا به طوری گسترده آشنازدایی های غیرعمدی شکل نگیرن، چنین بستری به دست نخواهد آمد. میتونیم بگیم که آشنازدایی عمدی مرحله ای در معرفته که بعد از عبور از شبکه ای از آشنازدایی های غیرعمدی قابل دست یافتنه. رمز دستیابی به گستره ای از آشنازدایی های غیرعمدی، دانش جدید و غریبه. هر چقدر دانش تازه تر باشه، آشنایی های قبلی رو بیشتر ویران میکنه. هر چقدر ویرانگری بیشتر، راه دستیابی به گستره وسیع آشنازدایی ها هموارتر.

منطقا اینطوریه که دانش جدید، شک بر صحت شناخت ها میندازه. شخص برای رفع شک دوباره سعی در شناخت شناخته شده هاش میکنه اینبار با اعمال روش های جدید که نیاز شک جدید رو ارضا کنه. در این حالت، یا صحت شناخت ها تضمین میشه و اعتماد رو محکم تر میکنه یا صحت شناخت ها رد میشه و شخص خودش رو در فضایی می بینه که معلق شده و چیزی نیست که به اون تکیه کنه. به هم میریزه و در این حالت یا برمیگرده به مواضع قبلیش و دانش جدید رو رد میکنه هههه! یا به دانش جدید دل می بنده (البته در موارد پیشرفته شخص راه مطالعه و تحقیق بیشتر تا شناخت کافی رو پیش میگیره). جالبه که هر دو کار به یک اندازه قابل اعتماد هستن! خلاصه، این چرخه ادامه داره تا جایی که شبکه شکل بگیره یا اینکه شخص به طور عمدی در رو به روی ورود دانش جدید ببنده (متوجه دانش جدید میشه اون رو میبینه یا میخونه و میفهمه اما جدی نمیگیره). اینجا شخص به رکود میرسه و دیگه پیشرفتی نخواهد داشت. حالا شما فرض کن یه نسل اینطوری پرورش پیدا کنن! نسل بعدی سر از کجا در میارن (ضریب هوشی عمومی افغان ها از ایرانی ها بالاتره - طبق آمار بهداشت جهانی).


خدایا آتش مقدس شک را چنان در من بیافروز تا همه یقین هایی که در من نقش بسته اند بسوزند.

واژه ها را باید شست --- واژه باید خودِ باد، خودِ باران باشد...

بی گمان آنجا آبی، آبی است (این اوج عدالت سازیه).

گاه یک قطره آب که روی دست ما می افتد از همه دیدارها تازه تر است (کنایه به آشنازدایی نکردن ها).


حالا تو برو ببین تفکر نقادانه (Critical Thinking) چیه و چه کمکی میتونه بهت بکنه تا به آشنازدایی عمدی برسی. یه راهنمایی میکنم، اگه سه مرحله ورود دانش جدید، تخریب شناخته شده ها و از سر گرفتن روال شناخت رو روی یک محور به طور سری قرار بدیم، تفکر نقادانه بین ورود دانش جدید و تخریب شناخته شده ها قرار میگیره. تفکر نقادانه وسیله ای خارجی برای یافتن دلیلی در راستای از سر گرفتن دوباره شناختن شناخته شده ها قلمداد میشه. عصن باس گفت که یک روش آشنازدایی عمدی مصنوعی ناقصه.



فقط نایست

تا کی باس دور خودم بچرخم یا چه بهتره که بگم تا کی میتونم خودمو بچرخونم!



کاکتوسه

بدون شرح D:




«حتی یه سگ هم شرافت داره» گیوبو.

خب اینجا پایان زندگی گیوبو ایگو هستش.



گرچه قهرمان شریف فوروهاوا شخصیتی داره که در طول تاریخ از لحظه معرفی، اونها رو در مسیر مرگ می بینیم! این فیلم رو حدودای سال 71-72 دیدم.خیلیا میگن عمر کوتاهه ولی واسه من این سالهای اوایل دهه 70 به قدری دووووره که بعید میدونم خاطراتش حتی تو خیال لانیاکیا جا بگیره :'(  نه فقط گیوبو و گیوبوها بلکه بسیاری از شخصیت هایی آرمانی سینما و تلوزیون ژاپن، میثم رو به سمت مرامشون و در واقع به سمت نگرششون به آدمیت ربوده اند. خب، من بازنده گرده افشانی ربایش این شخصیت ها بوده ام ^_^


هزار سال گذشت تا بفهمم و تن بدم!

It Was Inevitable


یکی از بهترین سکانس های تاریخ سینما که با تمام وجود و همیشه ستایشش کرده م.

وهله بغض

کی میدونه که نوای درونش رو چطوری میتونه به دیگری منتقل کنه هههه! مگه این شدنیه عصن!

بگذریم،

نواهای باخ منو  مست میکنه. به یاد حسین عزیزم، یاد روان لطیفش گرامی که آنچنان تو فیلمنامه سریال امام علی دمید که دکلمه هاشو به یه اثر هنری والا تبدیل کرد: مروان به معاویه: «یک پیاله شیر شتر حجاز مرا سیر نمیکند، مست میکند».

آنچنان نواهای ساخته باخ چنگ به روحم میزنن که نه دلم میاد از خواب بغضش بیدار بشم نه تحمل نترکیدنشو دارم.