من و ایمان و دوچرخه

من و ایمان و دوچرخه

عبوری از یک شیار خلوت و هوایی در سیطره افسانگان
من و ایمان و دوچرخه

من و ایمان و دوچرخه

عبوری از یک شیار خلوت و هوایی در سیطره افسانگان

سرمدی سرمستی

ای بهار غیرمنتظره!

تو را زیر درخت تابستان

آنجا که سایه تو در خواب افتادن یک سیب طلوع کرد

مثل خاطره شبنم روی گونه یک برگ شبدر

در مارپیچ سفرم تا ظهر ردیابی کردم.


در موسم تو

برگهای من به تب آفتاب مبتلا بودند

و من صدای پای تو را در تلاوت هور نشنیدم

و فرصت تو در سبزینه شور بدوی محو شد.

حوالی ظهر است... چه باید بکنم

من که در موسم یک روزه تو به شکوفه‌ای آبستن نشدم

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد