the only lottery everyone is likely to win is to stop waiting to win a lottery.
این پردازنده در سال 2002 تولید و روانه بازار شده ولی این یه دونه رو کسی نخریده
22 سال چشم انتظار خریدار
هر چی از سال ساختش گذشته، سنش بالاتر رفته و امیدش کمتر شده
هزاران برابر میزانی که امیدش کمتر شده تمناش بیشتر شده
چه حالی داره
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل
به نظرم به حقیقت پیوستند و هر سه با هم در یک ارتباط علی معلولی قرار دارن بطوریکه وسطی عامل سومیه.
one of my latest findings is that I have a tendency not to let my puerile world go away.
this "tendency" I do not know is from a fear or love or belief.
also I cannot see it clearly whether I got caught up in it or I am drawn to it.
do you have such a feeling about your childhood and your childish world?
for example, when I'm walking on a sidewalk I like to skip and I do it but people, in the best case, see it weird.
that's not a vital thing but there is some vital ones
for example, I do not want to get married having kids and so on
I see it as a path that starts at the end of my childish path =( which is gonna bind me to live as an old man! and takes my freedom and my emotions.
هیچ فکر کردید که خدا کیه؟
مگه نمیگیم که مثلا اصغر آقا قصاب آدم با انصافیه؟ این توصیف اصغرآقاست دیگه.
همینطور وقتی میگیم خدا مثلا کریمه یا با سایر صفات ازش یاد میکنیم خب این توصیف خداست.
چرا ما برای اینکه صفات خدا رو درک کنیم چیزی که باعث میشه خدا رو بهتر بشناسیم وقت نمیذاریم؟
آیا خدا از هر چیز دیگهای برای ما اهمیتش بیشتر نیست؟ هوم؟
میگن آدم خودشو بشناسه خدا رو شناخته.
خب مگه دنیا رو برای خودمون نمیخوایم؟ مگه این نیست که کوچکترین عملمون و حتی نفس کشیدنمون هم برای خودمونه؟ خب این خودمون که رکن اعمال و اهداف ماست آیا ارزش شناختن نداره؟
عجیبه!
شرارت چه حدی داره؟
نیکی چی؟ نیکی چه حدی داره؟
ولخرجی چی؟
نگرانی؟
و هر چیز دیگهای، چه حدی داره؟ کرانش کجاست؟
کجا شرارت و کجا نیکی و ولخرجی و نگرانی و... تموم میشن؟
میگن «صبر آدم هم حدی داره». راس میگن؟ آیا واقعا حد داره؟ کران داره؟ مرزی که اونجا صبر تمام میشه کجاس؟
تو دنیایی که نه کوچکترین مقدارش و نه اندازه خودش کران داره، چطور این چیزها کران دارن و حد دارن؟
من کجا تمام میشم؟
چیزهای من چی، اونها کجا تمام میشن؟
ایمان من کجا به غایت میرسه؟
وقتی چیزی کران داشته باشه، تمام شدنیه.
یه جایی به ته بنبست میخوره دیگه.
پس اگه یکی از این چیزها تمام شدنی بود آنگاه «آدم باید اکوی یکی از اینها رو در طول تاریخ شنیده باشه».
شنیدن اکو یعنی در طول تاریخ کسی به غایت یکی از این چیزها رسیده باشه.
مثلا بگن سیروس به ولخرجی پایان داد یا رسید به انتهاش یا به حد و کرانش رسید.
ولی تاریخ از چنین چیزی تهی هستش.
پس دستاورد بشر چی بوده؟! این همه آدم اومدن و رفتن، چی به یادگار گذاشتن؟ صنعت؟ پول؟ رفاه؟
just when I had to start working on my thesis I was haunted with this thought that my thesis should be something helpful to humanity.
well, this is an abstract wish.
every person may have their own definition of being helpful and of being helpful to humanity.
see there are two things intertwined together although this part is not the mess but being helpful.
so I sought solace in religion specifically monotheism and in a nutshell I found Curie's symmetry principle as my resort.
the symmetry principle talks about how existence of things depends on having an asymmetry.
it is a long philosophical reasoning to show how symmetry leads to monotheism which I'm not gonna explain.
anyway, I passed the ghastly ordeal of my thesis resorting to Curie's symmetry principle.
I was happy, truly I tasted the barest inkling of happiness in a very short, fleeting moment.
it's gone, far far ago.
lets not judging the helpfulness of my thesis now because I can't analyze it. lets say it was helpful by 50 percent of chance.
I guess if it was helpful I would not write this now, however, lets move on to our current problem.
that Curie's principle does not work anymore for me to continue on this journey.
desperate in need of a path led to something helpful, is me.
this is my situation.
am I too obsessed with the helpfulness idea?
if so, what should be left of us after we finish our journey on the earth? just descendants? or, competent descendants?
not bad! I had not thought about that! weird but prospect of a solution.
I did think about having competent descendants but not as a path to tread on for my whole life journey rather as module as a part of this journey, actually as a must.
ما حتی خودمون رو هم نمیشناسیم =))
هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
فکر اونها نتیجه داد و محمد نتونست علی رو در عمل جانشین خودش بکنه.
فکر فرزند نابغه نتیجه داد و علی نتونست صفین رو با پیروزی ترک کنه.
این دو تا شاهد کفایت نمیکنه؟
به نظر من میکنه.
فلذا، چه باید کرد؟ من در که لختترین موسم بیچهچه سال تشنه زمزمهام؟
منم باید روی تنهاییم نقشه مرغی بکشم؟
I'm not tired, right?
I just feel dumbstruck by the vastness of the world.
how ignorant I was when I thought of myself something more than an epsilon.
I've always used this example that a cow is a cow nothing more or less, in contrary to human that has never been the thing they should be.
when I'm not portraying the thing which I should be, it means that I am less than a plankton; of course in the best case scenario, since I could be evil which is not too far, in this era of iniquity, for any human being to be an epitome of it.
the point is, I want to be as human as a cow is a cow.