همین.
میدونی که آدمی که دنبال دارایی نبوده رو نمیتونی بهش بگی در جبران اونچه نذاشتم خودت بدست بیاری بیا بگیر من بهت میدم.
ولی اگه برای هر بار که قل و زنجیرم کردی فقط یه دلیل منصفانه بیاری قبول میکنم.
حالا، نه بعد از مرگم! حالا بهم بگو چته. من میخوام حرکت کنم لازممه بدونم چه حرکتی رو برای من مجاز میدونی.
صد بار امتحان کردی هنوز نفهمیدی نمیخوام درخت باشم؟ ولی ما یکبار هم تو رو امتحان نکردیم ببینیم چقدر دستگیری. همین که گفتی «من خوبم» پذیرفتیم ولی ما هر چی میگیم برای ما عزیزی باز ناز میکنی و شک داری. اونوقت به ما میگی ایمان بیاورید.
من هزاران خطا و گناه کردم ولی هیچ وقت نرفتم جلوی حرکت کسی رو سد کنم. تو هیچ ظلمی نکردی فقط مشکل اینه که وقتی بندگانت تو گیر و گرفتاری غوطهور باشن حال میکنی.
آرزو میکندم با تو شبی بودن و روزی
یا «شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری»
وجدانا، دلم با مصرع دوم نیست. گرچه تو خودت این روزگار رو به سرم آوردی ولی نمیپذیرم این روزگار رو خودتم تجربه کنی.
فانتزیه دیگه :) و من تمایل دارم تو دنیای فانتزیم اونچه که خوبه بیشتر باشه و پر رنگ تر باشه.
یادگیری یکی از توانایی های هر آدم به حساب میاد که متاسفانه ما هیچ وقت اینطور باهاش برخورد نکردیم که تقویتش کنیم و هیچ وقت هم برنامه ای برای اصلاح روش یادگیری نداشتیم.
هم روش های یادگیری باید اصلاح بشن، بهبود پیدا کنن و ارتقا داده بشن
و هم خود توانایی یادگیری باید در فرد تقویت بشه
تا وقتی این دو مورد اتفاق نیفته ما جهان سومی ها هرگز رشد نخواهیم کرد و در بهترین حالت ممکن در جهان سوم باقی میمونیم و به پایین تر نزول نمیکنیم.
اگه چیزی در درون خودت مشاهده میکنی که میتونی اسمش رو بذاری توانایی یادگیری، پس به هر ترتیبی شده تقویتش کن.
منشا شجاعت چیه؟
ترس از تاریکی رو تقریبا همه مردم دارن. چرا میترسن؟ و تا این ترس وجود داره بهشون اجازه نمیده که پا پیش بذارن و برن تو دل تاریکی و کشف کنن که آیا واقعا چیزی برای ترسیدن هست یا نیست. بنابراین ترس مانع از کشف حقیقت میشه.
هر جا که آدم به خاطر ترس جلوتر نمیره همونجا براش تبدیل میشه به یه جای ناشناخته.
فقط شما ببینید تو دین چقدر ناشناخته داریم و تازه ادعا میکنیم که ایمان داریم :)) به چی ایمان داریم؟؟؟ به چیزی که نمی شناسیم؟ :))
تا حالا توجه کردی آدم از چیزایی که میشناسه نمیترسه؟
فکر میکنید کل مجموعه رفتارها و گفتارهای ما میتونه چیزی باشه که خارج از یکی از این سه نوع باشه؟
1. وابسته به حال.
- وابسته به چیزایی که دارم تجربه میکنم.
2. وابسته به گذشته.
- وابسته به چیزایی که تجربه کرده ام.
3. وابسته به آینده.
- وابسته به چیزایی که میخوام و نمیخوام تجربه کنم.
آیا چیزی برای انسان ثبت میشه به جز اعمالش؟
:))
خیلی جالبه که بدونیم چیزایی که دارم تجربه میکنم تبدیل میشن به چیزایی که تجربه کرده ام و چیزایی که تجربه کرده ام میل و یا بیزاری در درونم ایجاد میکنن برای چیزایی که میخوام یا نمیخوام تجربه کنم. پس در واقع حتی چیزی که الان دارم تجربه میکنم براساس میلی هست که چیزایی که قبلا تجربه کرده ام در من پدید آوردن.
میخوای تغییر کنی؟ تغییر در گرو چیزایی هست که میخوای یا نمیخوای تجربه کنی. خب راهش خیلی ساده شد :) کافیه برای انجام اعمال وابسته به آینده، «تجربه گرایی» نکنی بلکه «دانش گرایی» کنی. تمام.
what are you waiting for, while you believe in something?
everything is gonna be all right; this has been predestinated.
وجود دوباره را ارج مینهم
دوباره را تکرار میکنم
به آغوش دوباره کشیده شدم
کاچی بهتر از هیچیه
نصف سال رو نون پنیر گردو پیاز خوردم.
خفت کشیدم.
سرماها کشیدم.
کسی هم نگفت تو مقصری، آره خودم انتخاب کردم.
در حالی که میتونستم روی پروژه های شهرداری کار کنم.
در حالی که میتونستم مدیر بخش آی.تی مرکز داده های دیجیتال باشم.
مریضم کردی.
اگه هزار بار سلامتیم بهم برگرده به شرط اینکه راهمو عوض کنم، تو از من مطمئن تری که من اینکارو نخواهم کرد.
تو با ابراهیم اونطوری کردی با من چه ها خواهی کرد :))
ولی اینو راس میگی من انتظارشو نداشتم!
این اواخر هم که دیدی ریاست اون کارخونه رو هم قبول نکردم؟
حالا وضعیتم بهتره یا یک دهه قبل؟
مدیر آی.تی شرکتی که آهوانگی های لطیفم هم توش کار میکنه رو هم رد کردم.
نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا پریانی که...
زن ها چه تکبر خدایانه ای دارن :))
خامم؟ مگه نه؟
نور بهم نرسیده کال موندم.
به ما بتاب.
ما آدم ها چقدر زود باوریم.
با یه عصا با یه دست نورانی با چهار تا جمله عربی به تو ایمان آوردیم؛
ولی تو...
ما برای باور کردن و تو برای به بارور رسوندن باور ما؛
هر دو چه خون دل ها که نخوردیم.
.
بگذریم از اینا،
دمت گرم که ابراهیم رو بهم نشون دادی.
دمت گرم که بهم فهموندی در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
دمت گرم که به داد و فریادم جواب ندادی D:
.
کژ دار و مریز،
این بود سیاست تو.
برنامه ریزی کردی
هدف گذاری کردی
طبق برنامه زحمت کشیدی و تلاش کردی و راه ها رفتی
اما
هدف هنوز دست یافتنی نیست
و تلاش هات حتی دستاورد ملموسی هم به همراه نداشتن
خب مسلما دچار اخم روحی میشی
شادابی و طراوت از روی چهره ت بخار میشه
بجاش گره خوردگی و درهم تنیدگی افکار برات بوجود میاد
تمام افکار و قدرت روحی روانیت صرف میشه در راه یافتن چاره
در راه یافتن راه برون رفت
در راه پیدا کردن خطاها برنامه
اما کار جلو نمیره مثه اینکه طلسم شده باشه و شده باشی
خب رهاش کن
مگه نه اینکه ...
و مگه نه اینکه ...
صرف هدف نشو
صرف برنامه نشو
رها کن.
و آیا: یقین، مرد را دیده بیننده کرد؟
و باید متکی بشم بگم: کزین پس نشینم به کنجی چو مور، که روزی نخوردند پیلان به زور؟
پس تکلیف: برو شیر درنده باش ای دغل، مینداز خود را چو روباه شل، چی میشه؟
.
.
.
چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر، چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟
تغییر نه انقلاب.
به اساس راه بده، او لبخند بر لبت جاری میسازد.
آب راه خودشو از دل سنگ ها باز میکنه.
مثه آب منعطف باش.
تغییر کن و حرکت کن و نایست و آرام باش تا سربزیری به رفتار تو بتابد.
به چیزی میل داریم که انجام بدیم. شاید از سر هوس شاید از سر نیاز و یا هر دلیل دیگه ای. فقط میل داریم انجام بدیم.
برای چیزی تلاش میکنیم که انجام بشه. برای اینکه چیزی بدست بیاریم جلوی چیزی رو بگیریم یا هر دلیل دیگه ای فقط تلاش میکنیم که انجام بشه.
فرازجویی ترکیب هر دو میشه.
هم میلی داریم و هم تلاش میکنیم که چیزی انجام بشه.
خب این حالت که برای چیزی که میل داریم تلاش هم بکنیم زیاد رخ میده. آیا همیشه فرازجویی میکنیم؟
کلید تعریف فرازجویی در موفقیت نهفته س.
در فرازجویی اونچه که مورد پیگیری هستش موفقیته نه صرفا انجام گرفتن کاری یا رسیدن به هدفی.
1. یک نفر میل داره معلم بشه و تلاش هم میکنه معلم بشه.
2. یک نفر میل داره معلم بشه و تلاش هم میکنه معلم بشه اما با این تفاوت که معلم برتر شدن رو طلب میکنه نه صرفا معلم شدن رو.
دومی میشه فرازجویی.
فرازجویی باعث جهاد میشه و نتایجی قهرمانانه رو به بار میاره.
میلیاردها آدم درس میخونن، میلیون ها آدم میرن واسه دانشگاه، هزاران آدم میرن تحصلیات تکمیلی، صدها نفر میرن دکتری و باز هم ادامه میدن تا آخرین درجات علمی رو بگیرن. اما فقط معدود انگشت شمار هستن کسایی که در بین این مسیر طولانی به بیراهه میزنن و طالب جایزه نوبل میشن.
اگه ماری کوری فرازجو نمی بود شاید هنوز رادیواکتیو شناخته نشده بود و هنوز رادیولوژی نداشتیم. فرازجویی، ماری رو به جاهایی برد که بشریت رو وامدار دستاوردهاش کرد.
آیا کسی هست که عاشق زیباترین زن هستی نباشه؟ بهترین، والاترین و هنرمندترین زن دنیا.
حتی احمق ها هم عاشقش هستن. حتی کورها و کوردل ها.
ولی چنین زنی وجود نداره.
این توهم نیست البته.
بلکه تنها عددی هستش که اگه بذاریمش بالای سرمون
و خودمون رو به توانش برسونیم
اونوقت از زیر رادیکال زمین
خارج میشیم.
اگر عشق تنها و تنها یک ویژگی داشته باشد، این است که هرگز ماندنی نیست. بخشی از ماهیت شیدایی عشق ناپایداری است.
شناخت چیزی که می طلبیمش کلید دست یافتنشه؛
ای کاش معلمی بودم که میتونستم اینو به دیگران یاد بدم. حاضر بودم برای انتقال این فهم سرمایه طلایی هستیم رو صرف کنم.
چقدر آدم که پی عشق رفت در حالی که عشق رو پایدار تعریف میکردن.
چقدر زود پیر شدم. چقدر زود مثه آدمای سالخورده افسوس اینو میخورم که دیگران از چیزی که من تجربه کردم و سعی میکنم با کمال بی منتی و دوستی تقدیمشون کنم تا فقط تجربه رو از نو تجربه نکنن ولی چه بی اثره تلاشم.
آره حق با توئه، مهم نیس پیغمبر اولی العظم باشی یا یکی از هزاران پیامبری که اسمشون هم بعد از مرگشون مرده، پیام.بری به مثابه خواهان نور کردن کسانیه که تو تاریکی به دنیا اومده و زندگی کردن. در حالی که هرگز کمترین درک و فهمی و حتی خیالی و توهمی از روشنایی نداشته اند.
به دور ستون های نامرئی نظم خلقت بگردیم تا کمی از عمق کلمه رو درک کنیم. یادگرفتن توهم است. هر بعدی از دانش طعنه ایست به جهل و نادانی بشر. هر یافته ای، پنجره ایست به وسعتی بیکران از نادانسته ها و ندیده ها.
منو از غرور تهی کن حتی اگه به قیمت از دست دادن همه چیزم تموم بشه.
فقط نمیدونم چطور تعادل بین درخت کنار جاده و قله آرمان هامو برقرار کنم.
I'm tired of tiredness and ignorance. that's all.
I'm getting much more closer to ignorance as much more as I read! what a parody!
آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید
but, what about the one who's thirsty for all of it?