تمیز دادن بین درستی و نادرستی برای یک جوان سهل به نظر میرسد،
چیزی که برای یک پیر بسیار دشوار است.
اگه راس میگی، بیا با هم یه قراری بذاریم؛
هر کاری که من به فرمان تو انجام دادم،
تو یک کار به خواهش من انجام بده.
نه اینه که من ناتوانم و تو توانا؟
و من باید تلاش کنم و تو کن فیکون؟
آره، انصاف این بود که بگم
بیا به اندازه توانمون بار برداریم
یا به اندازه کرممون دست بگیریم
یکی من، یکی تو.
-تازه من بار امانت تو رو هم به دوش می کشم.
و هوس خواهش من... هه؛
خشنودی خودته.
-اینو میگن گرفتاری.
.
یه فرصت چند ده ساله دارم
که هم زندگی کنم و بقا رو حفظ کنم
هم پیشرفت کنم و بهتر بشم
هم تو رو پرستش کنم
-و در حالی که در کمال ناآگاهی و نامعینی معلوم نیست حقیقتا دارم چیکار میکنم
قراره با همین این کارها، تو رو راضی کنم!!!
و در این تقاطع گرفتاری
عشق هم بورزم
یک جور به جفتم
جور دیگه به فرزندم
جور دیگه به مادرم جور دیگه به پدرم و جورهای دیگه به برادرم و خواهرم و آشناها و دوستام
و جور دیگه به همنوعم و حتی غیرهمنوعم
ظلوما جهولا؟
همین؟
فکر نمیکنی کم گفتی؟
.
-بازم فکر میکنی جای چونه زدن داره؟
-یکی تو یکی من، قبول؟
-هوممم؟
+و ندا آمد:
+آنکه در قدرت است معامله نخواهد کرد.
-قبول.
راه ها سرنوشت دارن ولی آدم ها نه
آدم ها میتونن راهشون رو عوض کنن ولی راه ها مثل امتداد یک خط ناگزیرند
با همه نا-ناگزیری از تغییر راه آدم گاهی خودشو محبوس در سرنوشت می انگاره! سرنوشتی که اصلا واقعیت نداره.
این کار ذهنه. ذهن این سرنوشت رو میسازه.
ذهن برای کسایی که نمیتونن کنترلش کنن مثل یک دشمن مثل سد مثل یک مانع بزرگ عمل میکنه.
هر راهی رو انتخاب کنم مثل سکه میمونه و دو رو داره
روی اول اون چیزاییه که به سوشون میرم
روی دوم چیزایی هستن که ازشون دست میکشم و دیگه نمیتونم به دست بیارم
وقتی راه رو میخوام عوض کنم باید چیزایی رو رها کنم که به سوشون میرفتم
دردناکه، شبیه به از دست دادن عزیزان.
جانکاه ترین تغییر راه، تغییر به راه بازگشته.
بازگشتن به اونچه که ترک کردیم به اونچه که ازشون بریدیم
-آدم با این انگشت های کوچک و نحیف
-جرثقیل میسازه
-اما بی کرانی مثل طوفان نوح بشر و دستاوردش رو طعمه حیات میکنه
خاطرات من از تغییر راه بیش از قدم برداشتن در مسیره
کسی از بازگشت هراس داره که دل به جرثقیل بسته
-آره زندگی میتونست برای منم ساده باشه
-مثل umi تو from up on poppy hill
-مثل بالون سوار باد و ذات میشدم
-مثل آب خودمو به فراز و نشیب دنده های زمین می سپرم
-اما نمیدونم چرا کلنگ شدم
-و به دست فرهاد افتادم
اگه گل بودی چه گلی رو انتخاب میکردی باشی؟
راننده ناشی تو مه هم سرعتش رو کم نمیکرد :))
من هر وقت به اون یک ساعت فکر میکنم و هر وقت ذهنم به سمتش میره، فقط با خودم میگم چطوری.
فقط میدونستم باید برم.
هنوز هم نمیدونم جاده چقدر عرض داشت
حدودای ساعت 2 بامداد بود
هیچی قابل رویت نبود و احتمالا من فکر میکردم کسی تو جاده نیست، شایدم نبود!
ناگهان یه 206 به سرعت از من سبقت گرفت
صحنه ای که جلوی چشمم زنده باقی مونده.
یه چراغ خطر عقبش داشت که برای شرایط مه آلود خیلی خوب بود
و از فاصله دور هم میشد نورش رو تشخیص داد
یکم جلوتر سرعتش رو کم کرد
رخش رو به غرش درآوردم و خودمو انداختم پشت سرش
با خودم میگفتم اینو نباید از دست بدم
همینطور پشت سرش می تاختم
یهو متوجه شدم که از کنار یه 18 چرخ دارم رد میشم!
بدون اینکه وقتی پشتش بودم ببینمش
از شدت مه و یخ زدگی شیشه جلو حتی 18 چرخ در فاصله 1 متری هم قابل رویت نبود
از کنارش که رد میشدم از شیشه شاگرد دیدمش
میشه حدس زد که با خودم چی گفتم :|
و.
به محض اینکه به بالای سراشیبی رسیدم، مه به یکباره تموم شد.
و اون فانوس هم تو جاده محو شد.
رسیدم به مرز همدان.
یه مغازه ساندویچی باز بود
رفتم اونجا و نمیدونم چرا بهت زده بهم نگاه میکردن
گفتم یکم آب میخوام بریزم رو شیشه جلو
گفت آب گرم نریزی که ترک میخوره
یه بطری آب سرد از شیر آب گرفتم
اومدم پای رخش
یکی از مشتریای ساندویچی باهام اومد
قطر یخ روی شیشه رو که دید، گفت پس چطوری اومدی :))
بهش اون سوراخ کوچولوئه رو نشون دادم گفتم از اینجا میدیدم
یه گپ و گفتگویی کردیم و قرار شد با من تا شهر بیاد.
گفتم میخوام برم میدان سنگ شیر :)
...
پای پنجره خونه دوستم (google: Serenade by Schubert)
پیامک دادم
گفتم من پای پنجره ام :)
باورش نمیشد :))
ساعت 3-4 صبح بود.
پنجره رو باز کرد
من با شوق از ماشین پریدم بیرون
دست تکون داد :)
دست تکون دادم :)
چقدر یاد اون دست تکون دادن حالمو خوب میکنه :)
خیلی دلم برات تنگ شده :)
یادم نمیره میخوندی «تا نام من رقم زده شد، یکباره مهر غم زده شد بر سرنوشت عالم»...
...
و تمام.
قبل از اینکه رانندگی یاد بگیرم ماشین خریدم. اونموقع گواهینامه هم نداشتم. بلد نبودم دنده عقب ماشین پارک کنم! تو خیابون که میخواستم دور بزنم شاید 400-500 متر میرفتم تا یه جای خلوت پیدا کنم دور بزنم :)) وقتی حسن شنید که سه راه سلفچگون تصادف کردم به طنز گفت حتما میخواستی دور بزنی هی رفتی جلو تا رسیدی به سه راه سلفچگون :)) این بود مهارت رانندگیم زمانی که ماشین خریدم.
چند روز بعد از اینکه اولین ماشینم که یه پیکان 62 آبی آسمونی بود رو خریدم عازم همدان شدم.
من باید کسی رو میدیدم و این انگیزه اونقدر نیرو در من ایجاد کرده بود که بعدازظهر حدودای ساعت 16 حرکت کردم.
فصل سرما بود و مسیر خیلی جاهاش برف نشسته بود.
راه رو بلد نبودم! فکر میکردم اول باید برم شهرکرد. دیار میرزایی ارجنکی. یادته اومدم سراغت دعوا راه انداختی ولی خودت به صورت ناشناس با اون کوله پشتی اومدی سراغم سوالتو پرسیدی و رفتی؟ یادش بخیر.
مرتفع ترین گردنه ایران رو فتح کردم. نه اینطوری به سادگی این جمله. من حتی نمیدونستم کجا هستم و در دل شب آنچنان از کامیون ها سبقت میگرفتم که انگار تو بزرگراه کاشان قم بودم :)) قطعا راننده های دیگه در مورد من فکر میکردن که یا نسبتی با مایکل شوماخر دارم یا دیوانه شدم.
به فکر فتح اون گردنه و ثبت رانندگی جنون آمیز دیگه ای نباشید چون از بس خطرناک بود بسته شد و مسیر دیگه ای جایگزین شد.
رسیدم شهرکرد، رفتم سراغ یه تاکسی تلفنی تا ازش سوال کنم مثلا ادامه مسیر تا همدان چطوریه.
راننده تاکسی ها مثه بهت زده ها شدن از شنیدن اینکه من از اصفهان میام :)) آخه کاملا راه رو عوضی رفته بودم :))
راهنماییم کردن و اما فقط اسم دو سه تا از شهرهای تو مسیر به خاطرم موند. اونقدری که کاشف کافی میدونست.
راه برای یه راننده درست درمون توی روز بد نبود اما برای من و تو دل شب...
علی رغم پیچ و خم و ناآشنایی به مسیر و نداشتن map و کمترین مهارت رانندگی و اولین تجربه جاده و گمراه شدن و اشتباه رفتن مسیرها و...
رسیدم به ملایر.
نزدیک تر شدنم رو احساس میکردم که،
جاده رو مه غلیظی فرا گرفت.
و تو اون مسیر سربالایی تا همدان لحظه به لحظه به شدت مه اضافه میشد تا اینکه از شدت کاهش دما، آسمون شروع کرد به بارش خفیف برف چیزی شبیه به سرماریزه.
سرما طوری بود که به محض رسیدن برف به شیشه، یخ می بست!
روی شیشه جلو کم کم و کاملا یخ بسته شد. از برف پاک کن کاری ساخته نبود و فقط از روی یخ سر میخورد.
تنها یه ناحیه کوچولویی به شعاع دو سانتی متر، پایین شیشه جلو یخ نبسته بود چون من مدام آب پاش میزدم و آب داخل محفظه کاپوت به اندازه کافی گرم بود و اجازه نمیداد اون ناحیه یخ بزنه.
از داخل این سوراخ به سختی میشد دو سه متر جلوتر از سپر پیکان رو دید! اگرچه اگه هیج جای شیشه هم یخ نبسته بود غلظت مه فراتر از چیزی بود که بشه دورتر از 2-3 متر جلوتر رو دید.
نمیدونم تو مه گیر کردید یا نه. تو جاده مه آلود مه شکن قدری کمک میکنه ولی نور بالا کاملا برعکس عمل میکنه. از نور پایین هم کار چندانی ساخته نیست. پیکان 62 همون رخش جاده ها هم مه شکن نداره.
مه به شدت غلیظ و بارش خفیف برف و شیشه یخ زده و راننده آماتور بدون گواهینامه و یک ساعت تا همدان...
با این نظریه، در نسل های بعدی بشر اونچه که بیشتر مورد استقبال قرار میگیره مربوط به چیزهایی میشه، اعم از ذهنیات و عینیات، که در آنِ واحد و در لحظه حال لذت بخش و مسرت بخش باشند و کلی بگم چیزهایی که خیییلی زوود نتیجه میدن.
اون چیزی که کمال گرایی نامیده میشد حضیض خواهد شد. اینها مستلزم زمان و تلاش هستن. اینها از دور خارج میشن و کسی برای اینها تقاضایی نمیکنه.
اون چیزی که در عصر کمال گرایی حضیض بوده گرامی و عزیز خواهد شد. چیزهای زودبازده، زودنتیجه ده، زودگذر. و حظه ای ها.
این روند تا جایی پیش میره که جهان هنوز قابلیت پذیرش بازگشت کمال گرایی به اوج رو در درون خودش نگه داشته باشه. سپس، کم کم از نقاط تاریک و بکر، وجه های نوینی از کمال گرایی فعال و روشن میشن. این جریان اونقدر امتداد پیدا میکنه تا دنیا برمیگرده به حالتی که آدم هایی به مراتب فرهیخته تر از علی، باخ، اینشتین، ماری کوری و... رو پرورش بده.
و یا اینکه اگه قابلیت پذیرش بازگشت کمال گرایی در جهان از بین بره، منجی ها ظهور خواهند کرد.
when you start to do any good work, know it that one who is supporting you is the God.
so, be faithful that it'll be done.
you have the greatest power in all over the world supporting you =)
don't falter in your effort; the God is with you!
could be better than that?
just don't waste your time. that's all.
do something; any thing!
move; go elsewhere =)
it keeps you from going rotten :))
me, me, me! how can I get rid of me?
did you ever notice, you like god, you like to be good, you aspire paradise etc. just for you yourself?
this is the real me.
why do you do good deeds?
I say, the reason behind, is me!
because of me, I do the right things.
since I've been told that right things will lead to beatitude.
there I will be free of toil and pain and labor and any bad and unpleasant thing.
every one like it! it's natural it's inherent in being human.
this is the alphabet of the path of humanism.
I'd say, even a cow or a dog or mouse would like paradise! if you like it it may not be a true substantial evidence to be human :))
so, longing beatitude aspiring paradise doesn't mean I'm on the way to nirvana!
until, I sacrifice my passion and let my desire of heaven fade away, in order that it may able me to see how pleasant it is to want people to get on the train going to the garden.
so, show me, from which way I can lose me; and survive? :)) even in losing me, I'm seeking me! what a parody!
no way I can release me from me.
see! I like you because it benefits me :)) not because I must or you're deserved.
may be it is one of the invisible pillars you have deployed and balanced the world on!
so, the ancients were not wrong when they said the center of the universe is the earth!
I can imagine and may justify it.
...
I maintain it for now and may discuss it later.
من از پرتاب شدن ابراهیم به درون آتش فهمیدم:
آستانه اثبات دوستی با تو لحظه ایه که بجز تو هیچ کس قادر به گرفتن دست نیست.
جواب داد مشغول عوض کردنم بوده.
گفت تو همونی که میخواست پ چ د بخونه؟
-نه ولی هنوزم میخوام.
میگه تا حالا چقدر عوض شدی؟
-اینقدر که اون قبلیم رو یادم نمیاد.
من گفته بودم برای هر کدوم از سد کردن هات و راه بستن هات یه دلیل بیار و تو یه دلیل برای همش آوردی.
باشه قبول. فقط نمیخوام به پلاسیدگی برسم.
اینکه نارس چیده بشم شاید بهتر باشه تا برسم و بمونم و بپلاسم.
پس اگه رسیدم بهم وقت بده تا چیده بشم.