من و ایمان و دوچرخه

من و ایمان و دوچرخه

عبوری از یک شیار خلوت و هوایی در سیطره افسانگان
من و ایمان و دوچرخه

من و ایمان و دوچرخه

عبوری از یک شیار خلوت و هوایی در سیطره افسانگان

چشم انتظار باشید

چشم انتظار خود

تنهایی و تفاهم

در مقابل یک درخت می‌ایستیم.

چیزی که تو در درخت میبینی با اونچه که من میبینم یکی نیست.

این اثبات میکنه کثرت وجود داره.

در همین حال، وقتی شروع میکنیم به بیان اونچه که داریم میبینم، رگه‌هایی از وحدت در کلام ما ظاهر میشن.

وحدت هم بواسطه شکل جسمانی ما قابل اثباته هم بواسطه رفتار ما و هم بواسطه بیان ما از مشاهدات.

در مثال نگاه کردن به درخت، وحدت بواسطه بیان مشاهدات اثبات میشه. در حقیقت ما خودبخود به وحدت اعتراف میکنیم.


تفاهم: هر چقدر در سابقه، دو نفر بهم شبیه باشن، در مشاهده به هم نزدیکتر میشن. و برعکس. انسان بخاطر خودپسندی (بطور کلی خویش گرایی) قائل به صحت مشاهداتی نیست که منطبق بر مشاهده خودش نباشه. بنابراین بدنبال «تفاهم» میره و فرصت بهره‌مندی از مشاهداتی رو از دست میده که احتمالا هرگز قادر به تجربه‌اش نخواهد بود.

اینه که آدم تنهاست.

در عمل، آدم همگرایی میکنه و فقط به تفاوتها توجه میکنه و در عین حال از تنهایی میناله؛ چه تناقضی!


پروردگاری: شکل ما و رفتار ما اعترافیست بر وحدت که فراتر از اختیار ماست. هر چیزی به نوبه خود و بواسطه شکل ظاهری خود به وحدت گواهی میده. پروردگاری هستی بخشیدن نیست بلکه هستی رو در امتداد کمال قرار دادنه. من نمیتونم طوری وجودم رو رقم بزنم که در تمام ابعاد خط بطلانی باشم بر وحدت، این از پروردگاری خالق منه.


آیا این نشانه‌ای از تسبیح اجزا عالم نیست؟

آخوند درباری

لازمه شکل گرفتن آخوند درباری، دربار شاهنشاهی نیست.

آخوند درباری آخوندی است که در فتوایش بجای عدالت، منافع حاکم را لحاظ میکند و خلاص.


تنها چیزی که در این مملکت بین اقشار و طبقات مختلف جامعه به عدالت تقسیم شده خفقان است.


کتونی های هارمونی

امروز سر راهم، طرفای پارک هشت بهشت، چند دقیقه ای منتظر بودم و اونجا قدم میزدم.

یه جای پر رفت و آمد، از همه جور تیپی

منم که طبعا آدم زل زننده تو جزئیات ملت

یه جفت آدم از کنارم رد شدن

بعنوان یه آدم بهشون حسودی کردم

به هماهنگی قدمهایی که کنار هم میزدن

به اون بقبقوهای سری و ناب

به گره های نگاه هاشون

و لبریز از اشتیاق

the desire to find companionship درونم شعله کشید

یه انیمه خاص هست به نام the red turtle که از میل یافتن همراه وصفی آشنا با درون داره.

-وقتی به این نتیجه رسیدم که آرمان من در ید قدرت من نیست

-زندگی رو به دهندش واگذار کردم

-نخرید.

تابستان ویوالدی

هر که دل آرام دید، از دلش آرام رفت، چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت.

هر که در حافظه چوب ببیند باغی، صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند.

قرعه فقر

هر چیزی اگه به مقدار زیاد موجود باشه ارزشی هم نداره

اما این قاعده تو دنیای آدما (متاسفانه) همه جا صادق نیست

هر چیزی بین مردم زیاد بشه مردم خواهانش میشن و رواج پیدا میکنه

چرا؟؟؟

شاید چون به دست آوردن چیز خوب مثل اخلاقیات خوب خیلی سخته و درکش هم سخته و حفظش هم سخته


گاهی اوقات ما خوب نیستیم و دیگران هم ما رو نمیخوان

اما چون هر گردی گردو نیست میشه گفت هر وقت ما رو نمیخوان دلیل نمیشه که ما خوب نیستیم شاید ما فقط رواج پیدا نکردیم =)


مردم از هر چیز ناخوشایندی که درکش بکنن می گریزن مثه فقر اقتصادی

اما اگه می بینی از فقر فرهنگی کسی نمیترسه بخاطر اینه که درکش نمیکنه

حالا کدومش ترسناک تره؟ ^_^


اگه یه روز دروغ گفتی و نترسیدی بدون که خیلی سقوط کردی

اگه یه روز کاری که باور داری درسته رو علیرغم ناهمسویی با دیگران انجام دادی، روح تو در اون روز سبک ترین بار رو به دوشش احساس خواهد کرد


ای بد به حال اونایی که خوبی ها در جامعشون دچار فقر ترویج میشن

گفت اینکه سر آدم بیگناه رو لب جوی آب میذارن و می برن دلیلش اینه که ما اونها رو به گل شدن آبی که پای سپیدار میره و نان خشک درویشی رو نرم میکنه نگران نکردیم و دل اونها رو به این لطایف لطیف نکردیم.

همینو میخواستم بگم منم

Courage isn't just about being brave.

Courage is daring to do what is right, in spite of the weakness of our flesh.


From The Help.

به کام ظالم

هیچ چیز به اندازه بی عدالتی ناامیدی به بار نمیاره.

یا هست؟

چرا هیچ چیزی زیباتر از شکوفه نیست؟

preach it to all

Life is too short to spend in nursing animosity.


from Jane Eyre.

ارتفاع مفسر

حادثه مهم داریم و حادثه معمولی داریم و غیره

هر حادثه ای یک واقعه است

این واقعیت را همه ما می بینیم.

هر حادثه یک تفسیر هم دارد

تفسیر به حادثه یک زاویه برداشت می بخشد

ما از طریق این زاویه حادثه را درک میکنیم.

آنچه که ما از حادثه درک میکنیم تاثیری است که حادثه بر ما گذاشته است.


اگر حادثه یک واقعه است و ما می توانیم آن را ببینیم چه نیازی به تفسیر است؟

هر واقعه یک حقیقتی هم در خود پنهان دارد.

برای دستیافتن به آن حقیقت، باید از زاویه ای فراواقعی به آن حادثه نگاه کرد.

تفسیر قرار است این زاویه فراواقعی را مهیا کند.


اما سوال اساسی این است:

تفسیر حادثه چقدر به حقیقت حادثه نزدیک است؟


شاید مهمترین مشکل بشر در بهره بردن از «تاریخ»، تفسیر حوادث باشد.

ما باید بپذیریم که تفسیری که از جانب حاکم القا می شود یقینا یک رو دارد و آن هم نفع حاکم.


نام را باز ستانیم از پشه از ابر از تابستان

از حوادث تاریخی

از غدیر خم!

عوض

آدمه دیگه عوض میشه،

گاهی هم عوضی.

گاهی عوضی میگیره،

و گاهی هم عوض.

فردوس

هر کجای قلب مردم باشی عاقبتت هم همونجاست.